« اولين مثلث سيستم فلسفى هگل كه از همه مشهورتر است اين است كه « هستى هست » . اين ، مرحله تصديق يا موضوع مىباشد ، ولى وجودى كه كاملا غير مشخص باشد و نتوانيم بگوييم اين است يا آن با عدم برابر است به طورى كه به دنبال اين تصديق نفى آن لازم مىآيد ، پس مىگوييم : « هستى نيست » . اين نفى هم نفى مىشود و مرحله تركيب فرا مىرسد ، پس مىگوييم : هستى صورت پذيرفتن است . »
نظريه فلاسفه اسلامى در تحليل مفهوم « شدن »
در بيانات فلاسفه اسلامى نيز مطلبى شبيه آنچه هگل در مورد « شدن » گفته است - يعنى اينكه در « شدن » ها و « صيرورت » ها وجود و عدم در آغوش يكديگر قرار مىگيرند و با هم متحد مىشوند و يك شئ كه در حال شدن است هم هست و هم نيست - زياد ديده مىشود ، ولى اين فيلسوفان هرگز اين مطلب را نقطه مقابل اصل امتناع اجتماع نقيضين فرض نكرده و مستلزم رفع يد از آن اصل ندانستهاند . اكنون بايد ببينيم آنچه اين فيلسوفان در مورد آميختگى وجود و عدم در صيرورتها و شدنها مىگويند با آنچه فيلسوفان غرب مىگويند يك مطلب است يا خير ، بلكه در عين اينكه وجه مشترك روشنى در ميان است از نظر اصول و مبانى و نتايج كاملا مخالف يكديگرند ، و به فرض دوم وجوه اختلاف چيست ؟ و چگونه مىتوان در اين بين داورى كرد ؟
و همچنين فيلسوفان اسلامى نيز به نقش تضاد در حركت و تكامل واقف بوده و به آن اشاره كردهاند تا آنجا كه تضاد موجودات طبيعت را شرط دوام فيض از ناحيه ذات بارى دانستهاند و گفتهاند : « لو لا التضاد ما صحّ حدوث الحادثات » « 1 » اگر تضاد نبود هيچ پديدهاى پديد نمىآمد ، و يا گفتهاند : « لو لا التضاد ما صحّ دوام الفيض عن المبدأ الجواد » « 2 » اگر تضاد و تصادم نبود فيض وجود جارى نمىشد ، موجود نوى قدم به عرصه ظهور نمىگذاشت .
اكنون بايد ببينيم نقشى كه آنان براى اصل تضاد در جريان تكاپوى طبيعت قائلند عين همان نقشى است كه فلاسفه غرب قائلند يا نقش ديگرى است ؟
هامش
( 1 ) . اسفار ، جلد سوم ، چاپ قديم ، ص 115 .
( 2 ) . همان مأخذ ، ص 117 .