بتشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له و بمضادّته بين الاشياء عرف ان لا ضدّ له ، بمقارنته بين الاشياء عرف ان لا قرين له . ضادّ النّور بالظّلمة و الوضوح بالبهمة و الجمود بالبلل و الحرور بالصّرد . مؤلّف بين متعادياتها ، مقارن بين متبايناتها ، مقرّب بين متباعداتها ، مفرّق بين متدانياتها .
از اينكه خدا جهازهاى حس و شعور را پديد آورده است مىتوان فهميد كه او خود ، عضوها و جهازهايى اينچنين ندارد ( به عبارت ديگر : اينكه براى شعور و ادراك مخلوقات محل و آلت قرار داده ، دليل است كه شعور و ادراك خود او به وسيلهء آلت و محل نيست ) . از تضادى كه بين موجودات برقرار كرده است دانسته مىشود كه براى او ضدى نمىباشد . از مقارنهاى كه بين ايشان ايجاد كرده است شناخته مىشود كه وى قرينى ندارد . ميان نور و ظلمت ، وضوح و ابهام ، خشكى و ترى ، گرما و سرما ، تضاد برقرار ساخته است . بين طبيعتهاى دشمن و متضاد ، الفت انداخته و بيگانهها را به هم پيوند كرده است ، دورها را با يكديگر نزديك و نزديكها را از يكديگر دور ساخته است .
فيلسوفان جديد بيش از پيش براى تضاد اهميت قائل شدند تا آنجا كه تضاد را عامل اصلى و اساسى حركت و تكامل دانستند و تكامل را جز سازش تضادها و بلكه تناقضها و نتيجه عبور از ضدى به ضد ديگر ندانستند . بعضى از اين فيلسوفان اصل امتناع اجتماع نقيضين را كه از نظر قدما اساسىترين اصول فكر است و « امّ القضايا » خوانده مىشد منكر شدند و فاصله ميان هستى و نيستى ، وجود و عدم را كه دورترين فاصلهها يعنى فاصله بينهايت بود از ميان برداشتند . چنان كه مىدانيم هگل « 1 » فيلسوف بزرگ آلمانى قهرمان فلسفه تضاد به شمار مىرود و هم او بود كه مثلث معروف « تز ، آنتىتز ، سنتز » و يا « موضوع ، ضد موضوع ، تركيب » را كه قبل از او ديگران بيان كرده بودند به صورت پيدايش و سازش تناقضها ، توضيح و تفسير كرد و هم او بود كه تناقض را وارد مفهوم « ديالكتيك » كرد و ديالكتيك جديد را پايهگذارى نمود .
پل فولكيه در رساله ديالكتيك « 2 » مىگويد :
« هگل مثلث « موضوع ، ضد موضوع ، تركيب » را اختراع نكرده است ، معاصرين وى فيخته و شلينگ هم نظريات ماوراء الطبيعى خود را بر آن اساس مىنهادهاند ، ولى
هامش
( 1 )Hegel.
( 2 ) . ترجمه خطى چاپ نشده .