اشاره مىكند « 1 » .
اما اصل اتحاد عاقل و معقول : اين اصل سابقهاش به ماقبل دوره اسلامى مىرسد . بوعلى در كتب خويش آن را به قدما نسبت مىدهد و رد مىكند . در اشارات نمط هفتم ، پس از آنكه بحث اتحاد عاقل و معقول را طرح مىكند و رد مىنمايد با تعبيرى تحقيرآميز تحت عنوان « قصه » مىگويد :
« در گذشته مردى بود به نام فرفوريوس كه درباره اتحاد عاقل و معقول كتابى نوشته است . مشّائيان آن را ستايش مىكنند اما تماما نامربوط است . مشائيان خود اعتراف دارند كه از آن چيزى نمىفهمند همانطور كه خود فرفوريوس نيز نمىفهميد كه چه مىگويد . مردى از معاصران فرفوريوس آن كتاب را رد كرد و فرفوريوس بر آن ردّيه رد نوشت و مطالبى آورد كه از اصل كتاب نامربوط تر بود . »
بنابراين نظريه اتحاد عاقل و معقول سابقه دارد ، ولى آنچه مسلّم است اين است كه تحقيقى فلسفى و قانع كننده روى آن نشده بوده است . صدرا كه گذشتگان را بر اينكه اين اصل را درك كرده بودند ستايش مىكند بيان و استدلالى روشنگر از آنها نقل نمىكند ، تنها مدعا را از زبان آنها نقل مىكند . مسلّما اگر تحقيقى عميق روى اين مطلب صورت گرفته بود و به بوعلى رسيده بود - آنچنانكه تحقيقات صدرا به متأخران رسيد و آنها را قانع كرد - بوعلى را قانع مىكرد و لااقل تا اين اندازه اين نظريه را تحقير نمىكرد و « بچهگانه » نمىخواند .
در مورد ادراك مجرد ( خدا ، عقل ، نفس ) ذات خويش را ، احدى از حكماى اسلامى ترديد ندارد كه عقل و عاقل و معقول متحد است . هيچ كس مدعى نيست كه در علم مجرد به ذات خود ، صورتى ذهنى دخالت دارد تا اين احتمال پيش آيد كه صورت ذهنى نفس از خودش ، عارض بر نفس است نه عين نفس . آنچه مورد ترديد است مربوط است به ادراك مجرد غير خود را . در اينجا نيز سه مسئله است كه هر سه به نام « اتحاد عاقل و معقول » ناميده مىشود .
يكى اينكه تمام معقولات نفس در مرتبه ذات نفس به نحو بساطت و اجمال وجود
هامش
( 1 ) . رجوع شود به نجات ، بخش « طبيعيات » فصل فى الحركه ، ص 106 و دانشنامه علائى ، « طبيعيات » ص 8 . در نجات مىگويد : « و اما الوضع ففيه حركة على رأينا خاصة » . در دانشنامه علائى پس از بيان اينكه حركت مستديره حركت وضعى است نه اينى ، مىگويد : « و اين چيزى است از جملهء آن چيزها كه ما بجا آوردهايم » .