تعقيب مىكنند با اين تفاوت كه بنا به نظر امثال صدر المتألهين « من » يك حقيقت وحدانى واقعى است كه با هر ادراكى انبساط مىيابد ، ولى بنابر نظر اينان « من » جز ادراكات جدا جدا حقيقتى ديگر ندارد و در حقيقت به عدد معقولها عاقلهاست و به عدد ادراكها مدركهاست .
اما اينكه اگر چنين است پس چگونه است كه « من » خويشتن را به عنوان يك حقيقت تجزيه ناپذير مىبيند كه عاقل همه معقولها و مدرك همه ادراكهاست ، پرسشى است كه نتوانسته است پاسخى بيابد .
به هر حال منظور اين است كه مسأله عقل بالقوه و تبدلش به عقل بالفعل جز با اصل حركت جوهريه و اصل اتحاد عاقل و معقول قابل حل نيست . بوعلى و ارسطو هم كه به اين دو اصل اعتراف ندارند از پاسخ صحيح آن ناتوانند .
عجيب اين است كه اين سؤال به صورت ديگر نيز از بوعلى شده است و جوابى كه داده چيز ديگرى است .
در حاشيه شرح هدايه ملا صدرا چند رسالهء كوچك چاپ شده است و از آن جمله چند سؤال است به نام « اسئلة بهمنيار » ، پس از پايان آنها چند سؤال ديگر تحت عنوان « ممّا سئل عن الشيخ » بدون آنكه سائل معرفى شود ذكر شده است .
سؤال اين است :
« اينكه گفته شده است هرگاه صورت كلى ( معقوله ) براى چيزى حاصل شود ، آن چيز به موجب آن صورت ، عقل مىگردد ، سخن عجيبى است . يك چيز آنگاه عقل مىگردد كه داراى كمال تجرد گردد . چگونه ممكن است بر يك شئ غير مجرد چيزى عارض شود كه او را مجرد سازد ؟ » « 1 »
در كتاب المباحثات شيخ - كه عبد الرحمن بدوى در كتاب ارسطو عند العرب آورده است - نيز چنين سؤالى طرح شده ولى با اندكى اختلاف .
پاسخى كه بوعلى مىدهد اين است كه « مقصود اين نيست كه به وسيله صورت ادراكى كلى ، قوهء غير مجرد ، مجرد مىگردد ؛ مقصود اين است كه پيدايش صورت كلى كاشف از اين است كه نيروى تعقل كننده مجرد است » .
هامش
( 1 ) . حاشيه شرح هدايه ، چاپ تهران ( چاپ سنگى ) ، ص 326 .