ماده و روح دو درجه از يك حقيقتند ، مانعى ندارد كه شئ مادى عقل بالقوه باشد و تبديل به عقل بالفعل شود .
صدرا در مباحث « عاقل و معقول » اسفار در فصلى كه تحت عنوان « فى بيان انّ التعقل عبارة عن اتحاد جوهر العاقل بالمعقول » باز كرده است ، مدعى است كه مسأله تبديل عقل بالقوه به عقل بالفعل جز با اتحاد عاقل و معقول قابل توجيه نيست ، اگر عاقل را چيزى و معقول را چيزى ديگر كه عارض بر او شده است فرض كنيم تعقل معنى ندارد ؛ مىگويد :
« گمان كردهاند جوهرى منفعل از انسان در حد عقل و معقول بالقوه است ، سپس همان جوهر منفعل بالقوه صورت عقليه را مىپذيرد و ادراك عقلى مىكند . ما مىگوييم آن جوهر منفعل كه در مرتبه ذات و حاقّ وجود خود فاقد ادراك است چگونه آن صورت معقول را درك مىكند ؟ چگونه ممكن است چيزى كه در مرحله ذات خود جاهل و فاقد ادراك است ، چيزى را درك كند كه در مرتبه ذات خود صورتى عقلانى و ادراكى است ؟ آيا ملاك مدرك بودن آن ذات آن صورت ادراكى را خود ذات است ؟ چگونه چنين چيزى ممكن است ؟ ! فرض اين است كه خود ذات در مرتبه ذات فاقد ادراك است . آيا ممكن است چشم كور ببيند ؟ و اگر ملاك مدرك بودن ذات آن صورت ادراكى را ، خود آن صورت ادراكى است ، پس آن صورت ادراكى در مرتبه ذات خود ، هم عاقل است و هم معقول . » « 1 »
صدرا از اينها چنين نتيجه مىگيرد كه هر معقولى در مرتبه ذات خود عاقل هم هست و قوهء عاقله در مرتبهء هر معقولى عين آن معقول است و از طرف ديگر همهء قواى نفس مراتب نفسند ، پس نفس در عين وحدت عين كثرات قوههاى ادراكى و صور ادراكيه و ساير قواى نفسانى است ( النفس فى وحدتها كل القوى ) . بديهى است كه اين گونه نتيجهگيرى مبتنى بر اصل حركت جوهريه است .
مسأله اتحاد عاقل و معقول در عصر ما به صورت ديگرى طرح مىشود و گاهى با همين نام نيز خوانده مىشود . برخى فلاسفهء مادى كه منكر جوهريت نفس مىباشند ناچار حقيقت « من » را كه مدرك و عاقل است عين ادراكات و معقولات مىدانند . از نظر اينان « من » خود چيزى نيست جز ادراكاتى كه متواليا پشت سر يكديگر همديگر را
هامش
( 1 ) . اسفار ، چاپ قديم سنگى ، ج 1 / ص 280 .