فرضاً اين مطلب در مورد نفس و بدن صحيح باشد ، به اين معنى است كه بدن حامل استعداد موجودى مجرد است كه در كنار او و با او قرار گيرد ، اما عقل بالقوه و عقل بالفعل كه به اعتراف خود ارسطوئيين مراتب يك نيرو مىباشند به يكديگر تبديل مىشوند ، يعنى عقل بالقوه تبديل به عقل بالفعل مىشود ، چگونه ممكن است يك مادى تبديل به يك امر مجرد گردد ؟
تازه ارسطوئيين در مورد نفس و بدن هم نتوانستهاند توضيح كافى بدهند كه چگونه يك ماده ( بدن ) و يك مجرد ( نفس ) مقارن يكديگر حادث مىشوند و معيت ذاتى پيدا مىكنند . ارسطوئيين همين قدر مىگويند همين كه بدن در مرحله جنينى كمال يافت و استعداد اينكه داراى نفس بشود در او پيدا شد ، در يك لحظه و يك آن ، نفس هم حادث مىگردد و با يكديگر معيت ذاتى پيدا مىكنند .
حقيقت اين است كه پاسخ صحيح اين سؤال را جز در فلسفه صدرايى نمىتوان يافت . صدرا با اثبات حركت جوهريه از يك طرف و اثبات اصل اتحاد عاقل و معقول به سبك خاص خودش از طرف ديگر ، اين مشكل را حل كرد .
در فلسفه صدرايى ، نفس از بدن حادث مىشود و به اصطلاح « جسمانية الحدوث و روحانية البقاء » است . ماده در تحولات جوهرى خود تدريجا و اتصالا رو به كمال مىرود تا به سر حد تجرد مىرسد . ميان مادى و مجرد ديوارى نكشيدهاند و مرزى قرار ندادهاند ، اين جريان از نقص به كمال يك جريان پيوسته است نه گسسته ، از نوع قطع و وصل و خلع و لبس نيست ، از نوع اشتداد و استكمال مداوم و تلبس مداوم است .
به عقيدهء صدرا اين حقيقتى كه امروز روح است ، فكر است ، انديشه است ، عقل و معقول است ؛ روزى نان بود ، روزهاى ديگر خون بود ، نطفه بود ، علقه بود ، مضغه بود . صدرا سخن خود را به آيه كريمه قرآن مؤيّد مىكند كه پس از آنكه تطورات جنين را در رحم از نطفه بودن تا به حد كمال جسمانى شرح مىدهد ، مىگويد : « سپس « او » را چيز ديگر قرار داديم » « 1 » .
اينكه قرآن مىگويد : « او » را چيز ديگر قرار داديم ، دگرگونى « ماده » به « معنى » را بيان مىكند .
در مورد عقل بالقوه و عقل بالفعل هم مشكلى نيست ، زيرا پس از آنكه ثابت شد
هامش
( 1 ) . مؤمنون / 14 .