و وجودها فى الذهن لكن بحسب الخارج « 1 » ، و أما ما به الخروج منها إليه أولًا فهى نفس الطبيعة « 2 » ، و أما « 3 » الشىء القابل للخروج فهى المادة ، و أما المخرج فهو جوهر آخر ملكى أو فلكى « 4 » ، و أما قدر الخروج فهو الزمان ؛ فإنّ ماهيته مقدار التجدد و الانقضاء ، و ليس وجوده وجود أمر مغاير للحركة على قياس الجسم التعليمى بالنسبة إلى الجسم الطبيعى « 5 » كما سيجىء من الفرق بينهما بالتعين الامتدادى و عدمه .
و أمّا رابعاً فقولك هذا إحداث مذهب لم يقل به حكيم كذب و ظلم ؛ فأول حكيم قال فى كتابه العزيز هو اللَّه سبحانه و هو أصدق الحكماء حيث قال
« وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحابِ »
و قال
« بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ
« 6 »
مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ »
و قوله .
هامش
( 1 ) . در برخى نسخ « لا بحسب الخارج » آمده كه نادرست است و « لكن بحسب الخارج » صحيح است . آن مسلّم غلط است ، چون امور انتزاعى امورى است كه ظرف عروضشان ذهن است و ظرف اتصافشان خارج . « وجودها فى الذهن » يعنى وجود محمولىاش در ذهن است ، و « بحسب الخارج » يعنى وجود رابطش در خارج است .
وقتى مىگويند ظرف عروض امور انتزاعى ذهن است و ظرف اتصافشان خارج است مقصود از ظرف عروض ، وجود محمولى است و مقصود از ظرف اتصاف ، وجود رابط .
« ظرف عروضش ذهن است » يعنى وجود استقلالىاش فقط در ظرف ذهن است و « ظرف اتصافش خارج است » يعنى فقط به عنوان يك صفت در خارج وجود دارد به اين نحو كه موصوفش وجود دارد و آن امر انتزاعى و نسبى از آن انتزاع مىشود .
( 2 ) . اينكه « ما به الخروج نفس طبيعت است » در حركت جوهرى كه متجدد و مابه التجدد يكى است درست است اما اگر در غير حركت جوهرى همين را بگوييم با آن حرفى كه گفتيم « ما به الخروج مقوله است » منافات پيدا مىكند .
( 3 ) . مرحوم آخوند در اينجا به تناسب ، مطالب ديگرى را ذكر كرده است كه از بحث فعلى خارج است .
( 4 ) . مُخرج يا فاعل حتماً بايد جوهر ديگرى باشد . « جوهر ملَكى » يعنى جوهرى از سنخ عقول ، و « جوهر فلكى » يعنى جوهرى از سنخ نفوس .
( 5 ) . اين مطلب خواهد آمد كه حركت و زمان دو وجود نيستند بلكه زمان مقدار حركت است . نسبت حركت و زمان نسبت امر مبهم و امر متعين است ، يعنى همان نسبتى كه ميان جسم طبيعى و جسم تعليمى هست كه مىگوييم در خارج يك وجود دارند . اگر شىء را مبهم اعتبار كنيم مىشود جسم طبيعى ، و اگر متعين اعتبار كنيم مىشود جسم تعليمى .
( 6 ) . لَبس داريم و لُبس ، و [ از جهت معنايى و لفظى ] هر دو از يك ريشه هستند . لَبْس يعنى اشتباه ، لُبس يعنى پوشيدن . اينكه به « اشتباه » لَبس گفته مىشود از اين جهت است كه خودش را در زير جامهاى پنهان مىكند .
بعضى گمان كردهاند كه مرحوم آخوند لَبس را در« بَلْ هُمْ فِي لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ »به معناى پوشيدن ( لُبس ) گرفته است كه بر اين فرض معناى آيه چنين مىشود كه آنها آناًفآناً متلبس به يك خلق جديد مىشوند ، بنابراين به اصطلاح « خلع و لَبس » نيست ، بلكه « لَبْس بعد از لَبس » است . مرحوم آخوند كه خودش هم مفسر است هم لغوى لَبس را به همان معنى « اشتباه » گرفته است و مىخواهد بگويد آيهء قرآن ناظر به اين نيست كه آنها دربارهء خلق جديدى كه در قيامت صورت مىگيرد در اشتباه هستند ، بلكه آيه مىگويد اشتباه آنها اين است كه درك نمىكنند كه آناً فآناً در خلق جديد هستند .