تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 693

مساهمون:

ص٦٩٣
بالعرض ، فالجمهور « 1 » على أنّ هذا صفة الزمان و الحركة تابعة له فى عدم قرار الذات ، و ذهب صاحب الاشراق إلى العكس ، و أما كون الطبيعة جوهراً غيرثابت الذات فلم يقل به أحد . فاعلم أولًا أنّ المتّبع هو البرهان « 2 » و العاقل لايحيد عن المشهور ما وجد عنه محيصاً « 3 » . و ثانياً « 4 » إنّ كلامهم يحمل على أنه مبنى على الفرق بين حال الماهية و حال الوجود فالحركة و الزمان أمر ماهيته ماهية التجدد و الانقضاء ، و الطبيعة إنما وجودها وجود التجدد و الانقضاء و لها ماهية قارة « 5 » . و ثالثاً « 6 » إنّ الحركة عبارة عن خروج الشىء من القوة إلى الفعل تدريجاً لا الشىء الخارج عنها إليه « 7 » ، و هو معنى نسبى « 8 » و الامور النسبية و الاضافية تجددها .
هامش
( 1 ) . انتساب اين قول به « جمهور » كه مرحوم آخوند در اينجا مىگويد محل ترديد است ؛ بعضى اين حرف را زده‌اند . ( 2 ) . ما تابع برهان هستيم و بيمارى عدول از حرف مشهور و نوگويى نداريم و تا برهان محكمى نداشته باشيم هرگز از حرف مشهور عدول نمىكنيم . ( 3 ) . عاقل از حرف مشهور عدول نمىكند مادام كه راه نجاتى پيدا كند يعنى بتواند حرف مشهور را تأويل و توجيه كند . ( 4 ) . ما محيص و توجيهى هم براى حرف مشهور داريم نه براى حرف خودمان ، يعنى حرف آنها را به حرف خودمان تطبيق مىدهيم . ( 5 ) . اين مطلب در گذشته گفته شد و در باب « ربط حادث به قديم » تكرار خواهد شد . ( 6 ) . مرحوم آخوند در اينجا به تعبيرى كه من از خارج عرض كردم كه « حركت امر غير قارّالذات نيست بلكه عين عدم قرار الذات است » تصريح نكرده است ولى همهء مطلب همين است . اصلًا ما قبول نداريم كه حركت امر غير قارّ الذات باشد ، حركت عدم قرارالذات و يك مفهوم نسبى انتزاعى است . پس غير قارّالذات بايد چيزى غير از حركت باشد و حركت از آن انتزاع شود . به عبارت ديگر غير قارّ الذات چيزى است كه منشأ انتزاع حركت است نه خود حركت . ( 7 ) . ضمير در « اليه » به فعل برمىگردد . ( 8 ) . يعنى امرى است كه از مقايسهء دو شىء پيدا مىشود ، مثل حدوث كه از مقايسهء وجود و عدم حاصل مىشود . حركت كه خروج تدريجى است از مقايسهء همين وجود تدريجى با عدم قبلى پيدا مىشود . امور انتزاعى حكمى ندارند مگر به تبع منشأ انتزاعشان . گفتيم كه اين مطلب نبايد منشأ اشتباه شود . اين تحليلى است كه ما در معنى تجدد و عدم تجدد كرديم . معنايش اين نيست كه مرحوم آخوند كه قائل به حركت در جوهر بود و مىگفت عالم سراسر حركت است و سكونى در آن نيست ، از نظر خود برگشته و قائل به سكون شده است ! نه ، اگر ما مىگوييم حركت يك مفهوم انتزاعى است و از نحوهء وجود شىء انتزاع مىشود در اين صورت سكون هم مىشود امر انتزاعى و از نحوهء وجود شىء انتزاع مىشود . ما در اينجا تجدد و متجدد و امر غير قارّ الذات را نه تنها انكار نكرده‌ايم بلكه تثبيت كرده‌ايم زيرا گفتيم حركت و سكون از نحوهء وجود اشياء انتزاع مىشوند . اين يك نوع تحليل در معناى حركت است و در ساير مسائل غير از ربط حادث به قديم تغييرى پيدا نمىشود .