الخارجى فلم يتخلل الجعل بينه و بين ذلك اللازم « 1 » بحسب نحو وجوده الخارجى فيكون وجود الحركة من العوارض التحليلية لوجود فاعلها القريب « 2 » ؛ فالفاعل القريب للحركة لابدّ أن يكون ثابت الماهية متجدد الوجود . و ستعلم أنّ العلة القريبة فى كلّ نوع من الحركة ليست إلّاالطبيعة « 3 » ، و هى جوهر يتقوّم به الجسم و يتحصّل به نوعاً « 4 » و .
هامش
( 1 ) . چون مناط تخلل جعل ، امكان است . دو امرى كه ميانشان رابطهء ضرورت يا امتناع برقرار است از جعل مستغنى هستند . اولى را « استغناى فوق جعل » و دومى را « استغناى دون جعل » مىنامند .
( 2 ) . اين عبارت اخير مشوش است و مرحوم حاجى هم در اينجا به زحمت افتاده است .
معناى عبارت به اين نحو كه در متن آمده چنين است : « پس وجود حركت از عوارض تحليلى وجود فاعل قريب حركت است » . اين معنايش اين است كه اگر مثلًا يك حركت أينى داشته باشيم وجود اين حركت أينى از عوارض تحليلى وجود فاعل اين حركت يعنى طبيعتى است كه آن را به وجود آورده است . اين مطلب نادرست است .
حاجى چنين توجيه مىكند كه منظور از « وجود الحركه » ، « تجدد وجود الطبيعه » است در حالى كه وجود حركت غير از تجدد وجود طبيعت است [ و بنابراين ] اين توجيه ، تبرّعى است . گذشته از اين ، در اين صورت مرجع ضمير در « فاعلها القريب » چيست ؟ حاجى مىگويد در اينجا صنعت « استخدام » به كار رفته است . اينجا مقام فصاحت و بلاغت نيست تا جاى به كارگيرى صنعت استخدام باشد . معناى عبارت طبق توجيه حاجى چنين مىشود : « پس تجدد وجود طبيعت از عوارض تحليلى وجود تجدد طبيعى است كه فاعلِ حركت عرضى است » .
بهتر آن است كه بگوييم اين غلط نسخه است . كلمهء « وجود » را كه برداريم جمله اصلاح مىشود و در اين صورت معناى عبارت چنين است : « پس حركت از عوارض تحليلى وجود فاعل قريب حركت مىشود » و ديگر احتياجى هم به استخدام نيست . در باب طبيعت ، حركت فاعل ندارد چون حركت از لوازم ذات است ، از لوازم وجودِ فاعل حركت است . هرجا كه حركت ، فاعل داشته باشد حركت از لوازم وجود فاعلش است ولى آن حركتى كه از لوازم است خودش ديگر فاعل ندارد .
( 3 ) . ما تا اينجا بهطور سربسته گفتيم كه علت حركت بايد ثابت الذات يعنى ثابت الماهيه و متجدد الوجود باشد ولى نگفتيم علت حركت چيست . حال مىگوييم علت حركت ، خود طبيعت است چون ما قبلًا اثبات كرديم كه علت حركات عرضى خود طبيعت است . پس طبيعت هميشه عين سيلان است .
( 4 ) . اين پاسخ سؤالى است كه قبلًا توسط يكى از حضار [ در جلسهء بيستم ] مطرح شد كه مراد از اين طبيعت چيست ؟ مىگويد طبيعت ، صورت نوعيه است و صورت نوعيه مقوم جسم است يعنى ماهيت جسم به آن وابسته است نه اينكه ماهيت جسم مثلًا به ماده و صورت جسميه است و صورت نوعيه هم يك امر عرضى و خارج از ذات باشد آنطور كه شيخ اشراق مىگويد .