قدرت بر حركات انتقالى به كلى سلب شود تخلخل و تكاثف هم رخ نمىدهد زيرا هميشه علت تخلخل يك امر حادث است . مثلًا حرارت ابتدا از شىء قابل تخلخل دور بوده و بعد به آن نزديك شده و سبب انبساط آن مىشود . نتيجه اينكه تمام حركات كمّى متوقف بر حركت انتقالى يعنى حركت أينى و مكانى است .
توقف حركت كيفى بر حركت أينى
حركت كيفى هم همينطور است يعنى بدون حركت أينى هرگز تحقق پيدا نمىكند .
تا در ناحيهء علتِ حركات كيفى نقل و انتقالى رخ ندهد حركت كيفى امكان ندارد .
يك شىء بىجهت تغيير نمىكند ، و علت ولو علت معدّه بايد به آن نزديك شود تا تغييرى در آن پيدا شود . درست است كه مثلًا مىگوييم جوهر ، علت زردى يا سرخى سيب است ولى ما در عين حال قائل به يك سلسله علل معدّه هستيم و اجزاء عالم را به اصطلاح « مكتفى به ذات » نمىدانيم . در گذشته گفتيم كه جوهر علت حركات عرضيه است . آيا مقصود از علت بودن جوهر اين است كه اين شىء از غير خودش يعنى از علل عرْضى بىنياز است ؟ فلاسفه مىگويند هيچ چيزى در عالم نيست كه از علل عرْضى خودش بىنياز باشد . اگر هوايى در كار نباشد ، نورى در كار نباشد ، حرارتى در كار نباشد نمو [ و يا مثلًا تغيير رنگ سيب از زردى به سرخى ] هم در كار نخواهد بود . پس حركت كيفى هم متأخر از حركت مكانى است .
توقف حركت أينى بر حركت وضعى
حركت مكانى به نوبهء خود متأخر از حركت وضعى است . فلاسفه در اينجا بيانى دارند كه بعدها بايد روى آن بيشتر بحث كنيم . مىگويند حركت مكانى بر سه قسم است : يا مستقيم است يا منعطف و يا راجع . در حركت مستقيم ، متحرك روى خط مستقيم ، حركت مىكند و حركت منعطف حركتى است كه [ يكباره تغيير مسير داده و به تعبير ديگر ] زاويه مىخورد . حركت راجعه حركتى است كه رفت و برگشت داشته باشد ، مثل سنگى كه روى خط مستقيم به سمت بالا پرتاب مىشود و پس از رسيدن به يك نقطهء معين برمىگردد . حكما چون قائل به تناهى ابعاد هستند معتقدند كه حركت مستقيم غيرمتناهى نداريم . حال كه هر حركت مستقيمى متناهى است پس [ در صورت برگشت ] يا بايد راجع باشد و روى خط مستقيم برگردد و يا بايد