طبيعت را وجود سيّال بدانيم به طورى كه حركت از آن انتزاع شود - يعنى حركت لازمهء ذاتىِ وجودش باشد - راه ديگرى نداريم . اين برهان در واقع از راه عليت طبيعت براى اعراض بود ، يعنى بر اين اساس بود كه طبيعت جوهرى ، علت اعراض است و اعراض متغيرند . چون علت متغير بايد متغير باشد طبيعت جوهرى متغير است . اين برهان سؤالات و اشكالات و جوابهايى به دنبال آورد و اين بحث باز هم در آينده در فصل 33 تحت عنوان « فى ربط الحادث بالقديم » مطرح خواهد شد . پس برهان اول از راه عليت طبيعت جوهرى براى اعراض بود .
برهان دوم كه در جلسهء قبل بحث كرديم باز مربوط به رابطهء جوهر و عرض است ، يعنى در اين برهان هم مىخواهيم از رابطهء ميان جوهر و عرض حركت در جوهر را كشف كنيم ، ولى نه از رابطهء « عليت » بلكه از همان رابطهء « عروض » . عرض به حكم اينكه حقيقتى است تابع جوهر ، و لازمهء عرض بودنِ عرض اين است كه هيچ استقلالى در مقابل جوهر نداشته باشد بنابراين در تمام احكام تابع جوهر است .
اگر عرض متغير باشد امكان ندارد كه جوهر متغير نباشد .
پس اين برهان هم از طريق رابطهء ميان جوهر و عرض است ولى همان رابطهء عروض ، يعنى از باب اينكه « وجود العرض لنفسه عين وجوده لغيره » . اينكه وجود عرض ، لغيره است هرگونه استقلالى را از عرض نفى مىكند و بلكه به اينجا رسيديم كه عرض از مراتب وجود جوهر است نه اينكه صرفاً استقلال ندارد .
اين را در باب علت و معلول هم مىشود گفت كه معلول در مقابل علت خودش استقلال ندارد ، ولى اينجا زائد بر اين مطلب كه عرض در مقابل جوهر استقلال ندارد و تابع جوهر است به چنين مطلبى اشاره شد كه عرض از مراتب جوهر است در اين حد كه مجموع جوهر و عرض شخص واحد را به وجود مىآورند نه اينكه دو شخصاند و دو تشخّص دارند و در كنار يكديگر قرار گرفتهاند . در مورد علت و معلول ، فيلسوف چنين حرفى نمىزند كه علت با معلول مجموعاً شخص واحد را به وجود مىآورند . اين حرف را اگر كسانى بگويند عرفا مىگويند ولى فيلسوف چنين چيزى نمىگويد و اگر هم بگويد نه به اين معنايى است كه در اينجا مورد بحث است .
به عبارت ديگر فيلسوف آن مقدار وحدت شخصىاى كه ما ميان جوهر و عرض در تقرير برهان دوم قائل مىشويم قطعاً ميان علت و معلول قائل نمىشود .
برهان سوم باز مربوط مىشود به رابطهء ميان جوهر و عرض ، اما نه رابطه از آن
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 526
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٥٢٦