ملاك تشخص وجود است و همان وجودى كه ملاك تشخص است و همان وجودى كه مشخِص معروض است ، در آنِ واحد ، هم مصداق جوهر است و هم مصداق اعراض آن جوهر . يك وجود واحد است كه مصداق انسانِ متكيّفِ متكمّمِ متحيّزِ ذى وضعِ ذى متى و چنين و چنان است . بنابراين وقتى تمام چيزهايى را كه « مشخِصات » مىنامند با جوهر در نظر بگيريم همه به منزلهء عناوين مختلف شىء واحد مىشوند . پس در اينجا باز يك قدم برداشتهايم براى اينكه كثرت جوهر و عرض را از بين ببريم .
بحثى تاريخى - تحليلى دربارهء رابطهء جوهر و عرض
گفتيم مواد اصلى اين سه برهان بر اساس رابطهء جوهر و عرض است .
برهان اول بر رابطهء عليت جوهر و عرض ، برهان دوم بر رابطهء حالّيت و محلّيت و برهان سوم بر رابطهء مشخِص بودن عرض براى جوهر بنا شده است . در دو برهان آخر و بالخصوص برهان سوم مرحوم آخوند مطلب را طورى بيان كرده است كه گويى مىخواهد اساساً اثنينيت ميان جوهر و عرض را از ميان بردارد . اين يك مسئلهء قابل توجهى است اگرچه مرحوم آخوند در اطرافش خيلى داد سخن نداده است .
مىدانيم كه اصل و ريشهء مسئلهء جوهر و نُه مقولهء عرضى يا به قول شيخ اشراق جوهر و چهار مقولهء عرضى يك فكر ارسطويى است . موجودات عالم دسته بندى شده و در ده مقوله قرار گرفتهاند ، يك مقوله كه جوهر است ، براى مقولات ديگر موضوع واقع مىشود و البته خود آن مقولات هم گاهى موضوع براى يك مقولهء ديگر واقع مىشوند ، يعنى گاهى يك عرض ، موضوع براى عرض ديگر واقع مىشود ولى بالاخره هر جا هم كه يك عرض ، موضوع براى عرضى ديگر واقع مىشود ، در نهايت امر بايد به جوهر منتهى شود .
اساس اين فكر بر نوعى بينونت و جدايى ميان جوهر و عرض است ، يعنى هر مقولهاى از مقولات عرضى از خود ماهيتى دارد و وجودى ، جوهر هم از خود ماهيتى دارد و وجودى ؛ چيزى كه هست وجود عرض قائم به وجود موضوع است و الّا اينها دو وجودند . اين ، اساس فكر ارسطويى است .
در اطراف اين مطلب ، چه در ميان فلاسفهء اسلامى و چه فلاسفهء جديد