نداشته باشد برخى افاضات به او نمىرسد اگر جسمى قرب جسمانى به جسم ديگر نداشته باشد اثر يكى به ديگرى نمىرسد . وضع و محاذات براى اين لازم است كه فاعل و منفعل به يكديگر نزديك باشند زيرا دور بودن ميانشان مانع و حاجب ايجاد مىكند . اگر آتشِ اينجا بنزينِ بيست متر آنطرفتر را محترق نمىكند براى اين است كه بين اينها فاصله و مانع ايجاد شده است ، ولى وقتى به هم نزديك باشند مانع از ميان رفته ، فاعل و منفعل به يكديگر اتصال پيدا مىكنند .
پس شرط وضع و محاذات خاص براى ايجاد ، اتصال يا نزديكى است . چه اتصالى بالاتر از اين كه فاعل و منفعل با يكديگر اتحاد وجودى داشته باشند ؟ وقتى كه فاعل مثلًا در خود درخت سيب قرار گرفته باشد و منفعل هم همين ماده باشد آنچه كه ما در فاعلها و منفعلهاى متباين الوجود لازم داريم به طريق اولى در اينجا وجود دارد .
خلاصهء ايرادهاى حاجى بر مرحوم آخوند اين شد كه اولًا سخن شما با مبانى خودتان منافات دارد و ثانياً برهان شما ناتمام است « 1 » .
مرحوم آخوند بعد از آنكه برهان اقامه مىكند بر اينكه طبيعت ، فاعل قريب نيست ، چه مىخواهد بگويد ؟ اگر طبيعت فاعل قريب نيست پس فاعل قريب چيست و چه رابطهاى است ميان طبيعت و اين آثار و چگونه از اين راه مىتوان برهانى بر حركت جوهرى ارائه كرد ؟ .
تعبير ايشان اين است كه همهء اين آثار در واقع از « لوازم و توابع » وجود طبيعت هستند نه از « آثار » طبيعت . كأنه مىخواهد بگويد كه اساساً بينونت آنچنانى ميان طبيعت و آثارش نيست تا ما به طبيعتى و مثلًا به رنگى كه خارج از طبيعت و معلول آن است قائل شويم و طبيعت را علت آن رنگ حساب كنيم . حال كه نوعى وحدت ميان طبيعت و لوازم آن برقرار است پس سيلان در يكى عين سيلان در ديگرى است و قابل تفكيك از يكديگر نيستند . اگر اين نوع وحدت ميان جوهر و عرض نبود مىتوانستيم بگوييم جوهر وجودى دارد و عرض وجودى ؛ عرض سيال است و حركت در عرض واقع مىشود ولى جوهر وجود ثابتى دارد . در مورد دو موجودى .
هامش
( 1 ) . حاجى در حاشيهء خود بر الشواهد الربوبيه در مورد برخى تعبيرات مرحوم آخوند در مورد اين برهان مىگويد : « هذا كلامٌ خطابىٌ لا برهانى » . بايد گفت اين تعبير از حاجى كه نسبت به مرحوم آخوند هميشه نهايت احترام را دارد تعبير تندى است .