تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 507

مساهمون:

ص٥٠٧
شىء در ايجاد نياز به ماده نداشته باشد بايد در وجود هم نياز به ماده نداشته باشد ، چون ايجاد فرع وجود است . اما چون شىء در وجودش نيازمند به ماده است در ايجادش هم نيازمند به ماده است و بنابراين بايد ميان فاعل و منفعل ، وضع و محاذات خاصى برقرار شود . آن نسبت مثلًا اين است كه فاعل و منفعل در فاصلهء كم از يكديگر و يا متصل به يكديگر باشند . مرحوم آخوند مىگويد اينكه ميان فاعل طبيعى و منفعلش وضع و محاذات مخصوص شرط است ، قاعدهء عقلى است و استثناپذير نيست . بنابراين اگر طبيعت بخواهد در مادهء خودش تأثير كند لازم مىآيد كه ابتدا ميان خودش و خودش وضع و محاذات مخصوصى برقرار شود و بعد تأثير كند . اينكه وضع و محاذات مخصوصى ميان شىء با خودش برقرار شود معنى ندارد چون فرض اين است كه فاعل در همان چيزى قرار دارد كه منفعل هم در همان است . پس اگر فاعل طبيعى بخواهد در خودش اثر بگذارد لازم مىآيد كه در ايجاد ، مستغنى از وضع و محاذات و قهراً مستغنى از ماده باشد و استغناى در ايجاد مستلزم استغناى در وجود است . اين است معناى آن حرفى كه گفتيم اگر طبيعت در خودش اثر بگذارد و در مادهء خودش اثر كند ، لازم مىآيد بىنياز از ماده باشد . پس به‌طور خلاصه اگر طبيعت در خودش اثر كند لازم مىآيد از وضع و محاذات بىنياز باشد و در اين صورت در ايجاد بىنياز از ماده است و اگر در ايجاد بى نياز از ماده باشد لازم مىآيد در وجود بىنياز از ماده باشد . اين است استدلال مرحوم آخوند بر اينكه اگر طبيعت در خودش اثر كند لازم مىآيد در وجودش از ماده مستغنى باشد .

دو اشكال حاجى بر مرحوم آخوند

حاجى بر اين حرف ايرادهايى گرفته است . مىگويد اين سخن شما بر خلاف حرفهايى است كه خود شما در جاهاى ديگر گفته‌ايد و استدلال شما نيز به مناقشهء لفظى شبيه‌تر است از ايراد واقعى . اصلًا چرا ما وضع و محاذات خاص را شرط تأثير فاعل طبيعى در منفعل مىدانيم ؟ براى اينكه اگر وضع و محاذات نباشد فاعل و منفعل انفصال دارند و رابطه‌اى ميانشان نيست . خود شما در جاهاى ديگر مىگوييد اين وضع و محاذات به منزلهء قرب معنوى است ؛ همان‌طور كه اگر كسى قرب معنوى