كه دو نيروى متضاد دائماً در حال تصاحب اين حركت هستند . مثلًا وقتى دست از يك طرف حركت مىكند يك نيرو سبب اين حركت است و وقتى در جهت مخالف حركت مىكند نيروى ديگرى سبب آن است . اين امر چگونه صورت مىگيرد ؟
مىگفتند اگر دست به كلى لمس و فلج شود ، در اين حالت رابطهء ميان نفس و قواى طبيعى دست به كلى قطع شده است و طبيعت ، همان حالت اوليهء خودش را پيدا كرده است به اين معنا كه دست مثل يك جسم عادى مىشود كه با قوهء ثقل به روى زمين مىافتد . دست فلج ، ديگر اطاعت نفس را نمىكند و اين ارتباط كه شخص اراده كند و اعصاب به تبع اين اراده به حركت درآيند ديگر برقرار نيست . اما حالت رعشه يك حالت بينابين است از اين جهت كه نوعى خلل در رابطهء ميان نفس و طبيعت پيدا مىشود . طبيعت از چنگال نفس رها مىشود و يك حركت پيدا مىشود ؛ نفس دوباره به طبيعت چنگ مىاندازد و مىخواهد آن را در اختيار بگيرد و لذا حركت ديگرى پيدا مىشود . بر اثر كشمكش ميان نفس و طبيعت ، دو حركت متضاد پديد مىآيد . اين فرضيهاى بوده است كه اطباى قديم مىگفتند . مستشكل مىگويد اگر قرار است كه طبيعت مسخر نفس باشد و آنچه كه طبيعت انجام مىدهد به مقتضاى ذات خودش باشد اين تنازع و كشمكش ميان نفس و طبيعت براى چيست ؟ اين دو ايراد در مورد اعيا و رعشه در اينجا مطرح شده است .
دو نوع طبيعت انسانى
اينجا مرحوم آخوند روى مسلك خودش جواب مىدهد « 1 » . البته ممكن است جواب ديگرى هم داشته باشد كه بعد عرض مىكنم .
ايشان مىگويد ما دو طبيعت داريم . ( اين مسئله اگر در اينجا مسئلهء مهمى نباشد ، در مباحث معاد مسئلهء مهمى است . ) يك نوع طبيعت ، طبيعتى است كه مُسخَّر نفس است « طوعاً » و ديگر طبيعتى است كه مسخر نفس است « كُرهاً » . يك طبيعت ، طبيعتى است كه منبعث از ذات نفس است ، مُنشَأ و معلول خود نفس است و يك طبيعت ، طبيعتى است كه معلول نفس نيست ، بلكه به نحوى مرتبط و متحد با نفس .
هامش
( 1 ) . [ در اين جلسه تنها به اشكال در مورد اعيا پرداخته شده است ولى كل ايراد و پاسخ در مورد مسئلهء اعيا و نيز رعشه در جلسهء بعد به تفصيل مورد بحث قرار گرفته است . ]