اصلًا معنى ندارد « 1 » . مسئلهء خستگى مربوط به طبيعت مادى است نه طبيعت به اصطلاح روحانى . ايشان تعبير « كرهاً » و در عين حال تعبير « مسخر » مىكند . مقصود اين است كه آنچه كه طبيعت مادى انجام مىدهد ، به نحوى مقتضاى خود طبيعت است ، يعنى غايت خود طبيعت است ، و به نحو ديگر مقتضاى خود طبيعت نيست . گفتيم اين يك امرى است بين طبيعت اوّلى و حالت اجبار ؛ نه اجبار است و نه طبيعت اوّلى .
پس نوعى كره و كراهت براى طبيعت هست . بنابراين وقتى كه طبيعت كارهايى .
هامش
( 1 ) . در عالم برزخ و در عالم قيامت هيچ شخص متنعمى از تنعم خودش دلزده نمىشود .
يكى از ايرادهايى كه بعضى افراد مطرح مىكنند اين است : اين بهشتى كه شما مىگوييد ، بايد خيلى خستگىآور باشد . اگر انسان در يك جا غرق در همهء نعمتها آن هم براى هميشه باشد دل انسان را مىزند . به انسان وقتى خوش مىگذرد كه چيزى را نداشته باشد و بعد به او بدهند و باز چيز ديگرى را نداشته باشد و به او بدهند .
قرآن جواب مىدهد كه « لايبغون عنها حولًا » ( كهف / 108 ) . اين اشاره به اين است كه اتفاقاً آنجا جايى است كه در آن بر خلاف دنيا كه انسان در هر وضعى قرار بگيرد باز تحول و تغييرى مىخواهد ، به دنبال تحول نيست . يك علت اين مطلب - كه البته علت اساسىتر هم دارد - اين است كه آنچه در آنجا هست مقتضاى ذات و طبيعت نفس است . خستگى در آنجا مثل اين است كه مغناطيس يا قوهء جاذبه از كار خودش خسته شود . خستگى در اين عالم به اين علت نيست كه لازمهء نفس انسان اين است كه هم چيزى را مىخواهد هم از آن خسته مىشود . اصلًا محال است كه يك چيز مطلوب بالذاتِ يك طبيعت باشد و طبيعت بعد كه به مطلوب بالذات خود رسيد بيزارى و تنفر پيدا كند . علت خستگى در اين عالم اين است كه آنچه انسان ابتدا مطلوب خيال مىكند بعد از اينكه به آن مىرسد ، به نحو طبيعى احساس مىكند كه آن امر ، مطلوب حقيقى او نبوده است . عاشق خيال مىكند كه دنيا براى او فقط همان معشوق است و بس ، بعد كه به او مىرسد مىبيند وصال مدفن عشق است . اينكه عشقش در همان جا دفن مىشود نه از باب اين است كه به مطلوب بالذات خود رسيده و بعد تنفر پيدا شده است ، بلكه از باب اين است كه واقعاً معشوق بالذاتِ آن فرد اين نبوده است ولى خودش خيال مىكرده كه معشوق واقعى همان است . عاشق بعد از رسيدن به معشوق با نوعى استشمام فطرى احساس مىكند كه به گمشدهء اصلى خود نرسيده است نه اينكه اين گمشده و مطلوب او بوده است و حال مطلوب عوض مىكند ؛ مطلوب عوض نمىكند بلكه كشف مىكند كه مطلوب واقعى امر ديگرى است . لهذا اشياء اگر به غايت واقعى و حقيقى خود برسند محال است كه آرامش پيدا نكنند . آيهء« أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ »( رعد / 28 ) اشاره به همين مطلب است ، يعنى انسان طبيعتى دارد كه به هرچه برسد آرام نمىگيرد ، مگر آنكه به مطلوب بالذات خود برسد كه در اين حالت محال است آرام نگيرد و باز هم بخواهد از آنجا به جاى ديگر منتقل شود . آنجا سرمنزلى نيست كه انديشهء انتقال به منزل ديگر در آن پيدا شود .