يك شىء كه در ابتدا مثلًا داراى رنگ قرمزى بود در زمان بعد آن درجهء قبل را با يك امر اضافهاى دارد .
حال سؤال اين است كه آيا ما بايد قائل شويم كه هر حركتى ملازم با تكامل است ؟ آيا لازمهء هر حركتى اين است كه هميشه فعليتهاى مرتبهء بعد ، از فعليتهاى مرتبهء قبل اشد باشد ؟ نه ، اگر همچنين چيزى باشد نمىشود آن را با آن برهان [ كه اشتداد به معناى اول در هر حركتى را اثبات مىكند ] اثبات كرد .
البته تنقص به اين معنا كه فعليت شىء به قوهء قبلى تبديل شود محال است . اين مثل آن است كه زمان بخواهد به عقب برگردد و مثلًا امروز به ديروز واقعى برگردد .
از محالات مسلّم عقلى بازگشت يك شىء به فعليت قبلى و بازگشت زمان به گذشتهء خود است . ولى تنقص به معنى ديگر امكان پذير است ، به اين معنا كه امَد [ يعنى مدت ] يك فعليت محدود باشد و اين غير از اين است كه يك فعليت به قوهء قبلى خود بازگردد . لازمهء حركت و لازمهء زمانى بودن اين است كه فعليتهاى زمانى امدشان محدود باشد .
دو نوع تكامل
لازمهء حركت اين است كه تكامل به آن معنا كه امروزه مىگويند رخ ندهد ، چرا ؟
براى اينكه هرچه كه در زمان پيدا مىشود بسته به زمان خودش است ؛ زمانش كه بگذرد ديگر نمىتواند وجود داشته باشد ( به اين نكته بايد خوب توجه كرد ) . اگر هر فعليتى به زمان خودش بستگى دارد و وقتى زمانش منقضى شد بايد منقضى شود پس اين تكاملهايى را كه در عالم هست چگونه توجيه كنيم ؟ .
پاسخ اين است كه ما دو نوع تكامل داريم . يك نوع تكامل ، تكامل واقعى است .
تكامل واقعىِ طبيعت به اين است كه طبيعت به ماوراء طبيعت برسد ، يعنى ماده به مجرد تبديل شود . وقتى ماده به مرحلهء تجرد مىرسد از زمان فارغ مىشود . ماده در زمان حادث مىشود ولى به فناى زمان فانى نمىشود . اين است مسألهاى كه صدرالمتألهين مىگويد كه نفس « جسمانية الحدوث » و « روحانية البقاء » است . اگر امرى جسمانية الحدوث و جسمانية البقاء باشد فانى است . چنين امرى با زمان است و با زمان فانى مىشود .
اين فانى شدن ، [ يعنى فانى شدن جنبهء جسمانى نفس ] فانى شدن واقعى [ براى