جده هم امرى است مثل مقولهء اضافه ، يعنى اصالت ندارد . در خود اضافه حركت نيست زيرا اضافه در متحرك بودن تابع طرفين خود است . اگر در طرفين اضافه حركت باشد ، در اضافه هم حركت هست و اگر در طرفين آن حركت نباشد ، در اضافه هم حركت نيست . در مقولهء جده يا مِلك اگر در طرفين حركت باشد در اين مقوله هم حركت هست . پس مقولهء جده به اين دليل كه اصالت ندارد حركت ندارد .
در اينجا بحث اينكه حركت در چه مقولهاى تحقق پيدا مىكند و در چه مقولهاى تحقق پيدا نمىكند پايان مىپذيرد .
تقابل سكون و حركت
در دنبالهء اين فصل وارد بحث « سكون » مىشوند كه بحث خوب و مهمى است .
حركت را در گذشته تعريف كرديم ولى خوب بود كه در همان جا سكون را هم تعريف مىكرديم . در اينجا هم نمىخواهيم سكون را تعريف كنيم بلكه تنها مىخواهيم نوع تقابل حركت و سكون را بيان كنيم كه آيا اين تقابل از قبيل تقابل تضاد است يا تقابل عدم و ملكه . اگر از قبيل تقابل عدم و ملكه است آيا چون عدم است هيچ واقعيتى ندارد ، هيچ حظّى از وجود ندارد يا نوعى از عدم است كه « له حظ من الوجود » ؟ در باب « عدم مضاف » مىگويند : « العدم المضاف له حظ من الوجود » .
حال اگر قائل شديم كه سكون ، عدم مضاف است و حظى از وجود دارد ، اين سؤال مطرح مىشود كه چگونه يك شىء هم عدم است و هم حظى از وجود دارد ؟ .
مرحوم آخوند در اينجا راجع به اينكه چرا تقابل سكون و حركت ، تقابل عدم و ملكه است نه تضاد ، بحث را به شفا احاله مىكند و در اينجا اين را مسلّم مىگيرد كه اين تقابل ، تقابل عدم و ملكه است و وارد اين بحث مىشود كه چگونه سكون با اينكه عدم است حظى از وجود دارد . ما ابتدا بحث اول را مختصراً بيان مىكنيم و بعد به بحث دوم مىپردازيم .
برخى حكما - همچنان كه حاجى در حاشيه آورده است - گفتهاند كه سكون عبارت است از قرار . وجود قار يعنى وجود ساكن ، و وجود غير قار يا وجود سيال يعنى وجود متحرك . پس سكون عبارت است از قرار و يا به تعبيرى وجود قار .
لازمهء سيلان اين است كه شىء در هر « آن » مرتبهاى از « مافيه الحركه » را داشته باشد ولى قرار معنايش اين است كه شىء در قطعهاى از زمان يك فرد خاص از