در هر آنى كه ساكن شود يك كميت محدود خاص دارد .
مرحوم آخوند مىگويد شما ( فخر رازى ) معناى كلمهء بالقوه را در عبارت شيخ نفهميدهايد . كلمهء « بالقوه » در اينجا به معناى « بالاجمال » است نه بالقوهاى كه به معناى بالامكان در مقابل بالفعل به كار مىرود . اگر مىگوييم مقادير ، بالقوه هستند يا مىگوييم ماهيات ، بالقوه هستند يعنى بالاجمال هستند نه بالتفصيل . اين به چه معناست ؟
دو نوع ماهيت
مرحوم آخوند مىگويد ما دو نوع ماهيت داريم كه وقتى شىء را ساكن هم فرض كنيم باز همينطور است . ( اين از نظرات اختصاصى مرحوم آخوند است كه در مباحث الهيات بالمعنى الاخص آمده است . ) ماهيات گاهى بالتفصيل موجودند و گاهى بالاجمال و به صورت طولى . مثلًا ماهيت گوسفند در گوسفند وجود دارد و ماهيت نبات در نبات و ماهيت انسان در انسان . با اينكه انسان نقطهء مقابل جماد و نبات است ، به يك اعتبار همهء اين ماهيات در انسان جمع هستند . همين انسان كه در مورد او « ليس بحجر » و « ليس بنبات » و « ليس به حيوان » صدق مىكند در عين حال به يك معناى ديگر واجد همهء اين ماهيات است .
در مباحث اعتبارات ماهيت اين مطلب مطرح شده است كه ما دو نوع « لا به شرط » و « به شرط لا » داريم : يك نوع ، لا به شرط و به شرط لايى است كه در باب ماده اعتبار مىكنند . اگر بخواهيم حجر ( سنگ ) را تعريف كنيم ، يك وقت به شرط لا تعريف مىكنيم ؛ مثلًا مىگوييم : جسم معدنى با ويژگى خاص كه البته كشف ماهيات اشياء كار سادهاى نيست و حكما هم اظهار عجز مىكنند . در اينجا حجر را اينطور تعريف مىكنيم : آن ماهيتى كه داراى اين اجناس و فصول خاص است و غير اينها را ندارد .
به اين معنا انسان حجر نيست و حجر هم انسان نيست . ولى اگر قيد به شرط لا را از همهء اجناس و فصولى كه در حجر است برداريم - نگوييم آنچه اينها را دارد و غير اينها را ندارد ، بلكه بگوييم آنچه اين اجناس و فصول را دارد اعمّ از اينكه غير از اين اجناس و فصول را داشته باشد يا نداشته باشد - در اين صورت همهء آن چيزى كه در حجر از كمالات وجودى هست در انسان هم هست ؛ همهء آن مبادى آثار و اجناس و فصول كه در حجر هست در انسان هم هست . پس به اين معنا انسان حجر است اما نه