جعل ، امكان است . اينطور نيست كه اول اربعه جعل مىشود و بعد براى آن زوجيت را جعل مىكنند ، بلكه جعل اربعه به حيثى است كه از آن زوجيت انتزاع مىشود .
مرحوم آخوند مىفرمايند در عالم ، حقيقتى بايد باشد كه نسبت حركت به آن حقيقت ، نسبت ضرورى و وجوبى باشد ، نسبت لازم به ملزوم باشد ، نسبت امتداد به جسم باشد به گونهاى كه جعل هويت آن عين جعل حركت باشد . آنوقت براى چنين چيزى حركت از عوارض هست اما از « عوارض تحليلى » است نه از « عوارض خارجى » ؛ يعنى عارض و معروض در ظرف عقل عارض و معروضند ولى در خارج ، عارض و معروضى نداريم بلكه رابطهء عينيت برقرار است . حركت از معقولات ثانيه است و معقولات ثانيه ظرف عروضشان ذهن و ظرف اتصافشان خارج است . چنين نيست كه اربعهاى در خارج وجود دارد و چيزى به نام زوجيت در خارج عارض آن مىشود ، بلكه زوجيت از اربعه فقط انتزاع مىشود . ذهن است كه اينها را به عارض و معروض تحليل مىكند ولى در خارج عروضى وجود ندارد .
امتداد براى جسم هم از همين قبيل است . پس دردار هستى چيزى هست كه حركت عارض آن است ولى نه عارض عينى و خارجى بلكه عارض تحليلى ، يعنى وجودش به حيثى است كه از متن ذات اين وجود حركت انتزاع مىشود .
پس بحث تا اينجا در اين بود كه حركت از آن نظر كه امرى است بين قوه و فعليت ، نيازمند موضوعى است كه ثابت باشد و چون نسبت حركت به موضوع خودش نسبت امكانى است شىء به فاعلى نياز دارد كه به آن حركت بدهد و آن علت بايد متغير باشد ، ولى ديگر نمىتواند متغير بالعرض باشد و الّا باز آن متغير هم علتى مىخواهد .
پس حركت بايد به حقيقتى منتهى شود كه نسبت حركت به آن حقيقت مانند نسبت زوجيت به اربعه و نسبت امتداد به جسم باشد و آن حقيقت امرى است كه متجدد بالذات است يعنى حركت لازمهء ذاتش است نه عارض بر ذاتش و چون متجدد بالذات است نيازمند به علتى كه به آن حركت بدهد نيست بلكه نيازمند به علتى است كه خود آن حقيقت را افاضه كند « 1 » .
هامش
( 1 ) . سؤال : آيا چيزى كه خودش متجدد بالذات باشد علتش نبايد متجدد بالذات باشد ؟ .
استاد : خير ، آن دليلى كه در آنجا داشتيم در اينجا نمىآيد . گرچه يك مقدار پيش مىافتيم ولى عرض مىكنيم كه اگر آن علتى كه علت طبيعت است به نحوى باشد كه در آن علت باز انفكاك معلول از علت فرض بشود ، آنجا هم همين ايراد هست . ولى ما مىگوييم علت طبيعت ، خود طبيعت نيست ، بلكه ماوراء طبيعت است ، در ميان اجزاء طبيعت اين حرف معنى دارد كه بگوييم چون طبيعت زمانى است ، حركت هم زمانى است ، حركت در اين قسمت از زمان معدوم است ولى طبيعت در آن قسمت زمان بوده و در اين قسمت زمان هم باقى است . ولى ماوراء طبيعت محيط بر زمان است ، نسبت به ماوراى طبيعت ، عدم معنى ندارد . اينكه مىگوييم طبيعت امرى است متجدد الذات ، در نسبت ميان اجزاء طبيعت به يكديگر ، فنا و زوال معنى دارد ولى نسبت به ماوراء طبيعت اساساً زوال و فنا نيست . براى او و نسبت به او ، آن شىء ازلًا و ابداً وجود دارد ، چون او بر همهء مراتب محيط است . اين است كه در اينجا آن ايراد نمىآيد .