با اينكه علتش ثابت است . چرا ؟ آيا استثنايى رخ داده ؟ نه ، استثنا رخ نداده ، بلكه اين امر از همان خصوصيتى ناشى مىشود كه در فصل پيش و نيز در فصل دوازدهم بيان كرديم .
متحرك بالعرض و متحرك بالذات
مرحوم آخوند مطلب را اينطور بيان مىكند كه رابطهء حركت و متحرك دوگونه است . گاهى به اين صورت است كه متحرك چيزى است و حركت چيز ديگرى است كه عارض بر آن شده است . در اينجاست كه علت متغير يا علت تغير بايد متغير باشد . ولى گاهى اين رابطه به اين نحو است كه حركت عارض متحرك نيست ، بلكه عين متحرك است و از متحرك انتزاع مىشود . اينجا اگر مىگوييم متحرك و حركت تفاوت دارند ، فرقشان تحليلى است نه خارجى .
به عبارت ديگر ما گاهى متحرك بالعرض و حركت داريم و گاهى متحرك بالذات و حركت داريم . گاهى متحركى داريم كه منهاى حركت ، خودش تحصلى دارد و بعد حركت مىخواهد به آن ملحق شود . ولى گاهى ممكن است متحركى داشته باشيم كه اصلًا حركت عين ذات متحرك است و لااقل عين وجود متحرك است ؛ حركت عين متحرك است . در اين صورت اين مسئله كه حركت نيازمند به موضوع است شكل ديگرى پيدا مىكند . اگرچه مرحوم آخوند هنوز مسئلهء حركت جوهرى را به صورت برهانى مطرح نكرده است ولى يكى از براهين حركت جوهرى همين مسئلهء ربط متغير به ثابت است و تصوير مطلب در همين جا بايد پيدا شود .
ما در اينجا بايد مقدمهاى براى فهم مطلب « فى حكمة مشرقيه » ذكر كنيم . در منظومه مبحث جعل بسيط و جعل تأليفى را خواندهايد . جعل يعنى قرار دادن . در اينجا به جاى جعل مىتوانيم خلق ، عليت و يا فعل را به كار ببريم . جاعلى كه چيزى را جعل مىكند دوگونه است . يك وقت به صورت جعل تأليفى است يعنى يك شى ءِ متحقق و متحصلى را [ چيز ديگرى قرار مىدهد . ] مثلًا معلم ، متعلم جاهل را متعلم عالم قرار مىدهد : « يجعله عالماً » . ضمير « ه » ( متعلم جاهل ) قطع نظر از معلم وجود دارد . متعلم ، خودش يك موجود مستقلى از آن جاعل ( معلم ) است . جاعل ، متعلم را جعل نمىكند ، يعنى ذات متعلم را خلق نمىكند . چه چيزى را جعل مىكند ؟ عالم بودن او را جعل مىكند ؛ يعنى اين انسان را عالم قرار مىدهد . اين را اصطلاحاً « جعل