از خارج بر اجسام تحميل شده باشد ، بلكه منشأ هر حركت طبيعى كه در عالم وجود دارد طبيعت درونى خود آن شىء است .
به حكم اينكه « علة المتغير متغير » ، بايد طبيعت درونى متغير باشد تا حركت عرضى به وجود بيايد ، چون علت همهء آنها طبيعت درونى شىء است . تا صورت نوعيه در درون شىء متغير نباشد امكان ندارد تغييرات ظاهرى پيدا شود . مثلًا اگر رنگ زردآلوى روى درخت ، سبز است و اين عرض تدريجاً متمايل به زردى و بعد سرخى مىشود ، اين يك حركت عرضى است . اگر طعمش تدريجاً از تردى و ترشى به شيرينى مبدل مىشود اين باز يك تغيير عرضى است . اين تغيير عرضى از بيرون بر اين زردآلو تحميل نشده است بلكه از طبيعت خودش به آن داده شده است . اين طبيعت درخت زردآلو است كه دارد اين رنگ و مزه را در آن به وجود مىآورد . آن طبيعت درخت زردآلو كه اين را به وجود مىآورد ، يك امر ثابت و يكنواخت نيست ؛ اگر اين گونه مىبود چنين تغيراتى تحقق پيدا نمىكرد . چون خود آن طبيعت ، همان كه منوع اين حقيقت است و نوعيت آن را به وجود آورده است ( يعنى تمامْ حقيقتش ، چون همهء صورتها در صورت اخير است و حتى به تبع ، ماده همچنين است ) به تمام هويت درونى و جوهرىاش متغير است حركت در اعراضش پيدا مىشود و طبيعت جوهرى ، علت اين حركات است . اين همان است كه « حركت در جوهر » ناميده مىشود .
طرح يك اشكال
اينجا فوراً اين سؤال مطرح مىشود كه ما نقل كلام مىكنيم به خود طبيعت جوهرى .
خود طبيعت جوهرى هم مثل اعراضش متغير است ، پس آن هم بايد يك علت متغير ديگرى داشته باشد و بنابراين بايد مثلًا يك طبيعت ما فوق طبيعت فرض كنيم . باز آن طبيعت هم بايد مثل خود اين طبيعت متغير باشد . اگر براى آن هم باز بخواهيم علتى فرض كنيم آن هم بايد متغير باشد و همينطور كه پيش برويم اين سلسله غيرمتناهى مىشود . اگر اين سلسله بخواهد متناهى بشود بايد به يك ثابت منتهى شود . اين طرح اشكال .
جواب مىدهند كه روح مطلب همين جاست كه طبيعت كه متغير است نياز به علتى كه آن علت متغير باشد ندارد . طبيعت خصوصيتى دارد كه مىتواند متغير باشد