چگونه به امور قديم مرتبط مىشوند .
مسئلهء ربط متغير به ثابت
اما بحث دوم كه بحث اينجا مبتنى بر آن مسئله است و مرحوم آخوند در ابتدا اشارهاى به آن مىكند و بعد هم برايش فصل باز مىكند مسألهاى است به نام « ربط متغير به ثابت » . در اين مسئله فرض اين است كه « علة المتغير متغير » و « علة الثابت ثابت » . اگر يك شىء متغير است علت آن و در واقع علت تغيّر آن بايد متغير باشد و اگر يك شىء ثابت است علت آن هم بايد ثابت باشد . در باب « علة الثابت ثابت » ما به اشكالى برخورد نمىكنيم اما در باب « علة المتغير متغير » به اشكال برخورد مىكنيم . اينكه ثابتها به يك ثابت منتهى شوند اشكالى پديد نمىآورد ولى متغيرها نمىتوانند فقط به متغير منتهى شده و به ثابتى منتهى نشوند . متغيرها هم در نهايت امر بايد به ثابت منتهى بشوند . با اين قاعده كه « علة المتغير متغير » ، چگونه مىتوانيم اين مطلب را توجيه كنيم ؟ .
اينجا قهراً اين سؤال پيش مىآيد كه اولًا به چه دليل علت متغير بايد متغير باشد ؟
چه مانعى دارد كه علت امر متغير ثابت باشد ؟ مىگويند برهان اين قاعده اين است كه حركت خودش عين تغير است ، عين تجدد و اتصال است ، امرى است كه اجزايش تدريجاً به وجود مىآيند و معدوم مىشوند . نيز مىدانيم كه معلول از علت تامه انفكاك ناپذير است و اين مسئله غيرقابل خدشه است . حال مىگوييم فرض بر اين است كه اين متغير يا خود تغير داراى اجزاء است يعنى داراى مراتب است .
حركتى كه وجود پيدا مىكند اجزايش به امتداد زمان و امتداد مسافت كشيده شده است تا هرجا كه ادامه پيدا كند ؛ يعنى حركت « جزءً فجزءً » پيدا مىشود . البته كلمهء « جزء » تعبير درستى نيست چون حركت واقعاً كه اجزاء ندارد - اجزاء را ذهن ما برايش فرض مىكند - بلكه مرتبه دارد و مرتبه به مرتبه به دنبال هم پديد مىآيد . ما مىرويم سراغ همان مرتبهء اول . اين مرتبهء اول كه به وجود آمد ، معلولِ همان علتى است كه ثابت است . بنابراين وقتى مرتبهء دوم به وجود مىآيد لازم مىآيد علت وجود داشته باشد و معلول معدوم شده باشد ، براى اينكه اين مراتب آناً فآناً موجود مىشوند و معدوم مىشوند .
در واقع مطلب را به دو صورت مىتوان طرح كرد . صورت اول اين است كه اين