معروف هم هست بحث « ربط حادث به قديم » است . اين يك مسئلهء مهمى در فلسفه است و اختصاص به فلسفهء الهى ندارد كه تنها فلسفهء الهى بخواهد اين مشكل را توضيح بدهد ؛ در فلسفههاى ديگر هم مطرح است .
مسئلهء ربط حادث به قديم
توضيح مسئله اين است كه در اين جهان بلاشك يك سلسله امور حادث مىشود ؛ چيزهايى نبوده و بعد پيدا شده است . حال اين سؤال مطرح مىشود كه اين شيئى كه الآن حادث شد ، چرا قبلًا حادث نشده بود ؟ اين انسان كه امروز متولد شد ، چرا قبلًا متولد نشده بود ؟ ناچار بايد بگوييم كه علت تامهاش در گذشته وجود نداشته و حالا حادث شده است . نقل كلام به خود آن علت تامه مىكنيم كه چرا الآن حادث شد و قبلًا حادث نشده بود ؟ ناچار بايد بگوييم كه باز علتِ علت تامه حادث نشده بوده است . پس بايد فرض كنيم علت آن علت تامه الآن حادث شده است . باز نقل كلام به علتِ علت علت تامه مىكنيم ، الى غير النهايه كه به جايى منتهى نمىشود .
به عبارت ديگر علت حادث يا حادث است يا قديم . اگر علت تامهء امر حادث ، قديم است ، اشكال اين است كه چگونه ميان علت و معلول انفكاك شده است ؟ مگر معلول از علت تامهء خودش مىتواند قابل انفكاك باشد ؟ انفكاك معلول از علت تامه محال است . پس اگر علت اين حادث ، قديم باشد اشكال انفكاك معلول از علت تامه پيش مىآيد اعم از اينكه اين قديم ، قديم واقعى باشد يا قديم نسبى .
همين قدر كه بگوييم علت حادث قبلًا وجود داشته است اين اشكال پيش مىآيد .
اگر بگوييد علت تامهء حادث ، خودش نيز حادث است نقل كلام به خود آن علت تامه مىشود كه چرا اكنون حادث شد و قبلًا حادث نشده بود . اگر بگوييد علت آن علت تامه قديم بوده باز انفكاك معلول از علت تامه لازم مىآيد و اگر بگوييد علتش حادث بوده نقل كلام به آن علت مىشود . اگر به نحو غيرمتناهى هم علت حادث فرض كنيم تسلسل مىشود و به جايى نمىرسيم .
اين مشكلى است مهم در باب ربط حادث به قديم كه بوعلى و ديگران دربارهء آن بحث كردهاند و مفصل هم بحث كردهاند . در همين كتاب هم [ در فصل سى و سوم ] به مناسبتى روى همين قضيه بحث شده است . در آنجا وقتى مىگويند « علة الحادث حادث » و « علة القديم قديم » قهراً اين اشكال به وجود مىآيد كه امور حادث