خوبى هم هست - مقصود از عروض وجود محمولى است و مقصود از اتصاف وجود رابط است كه همهء اينها را توضيح خواهيم داد .
پس اين شعر را كه مىگويد وجود در اذهان اين جهات را دارد مىتوانيم به اين نحو معنى كنيم كه وجود محمولى اينها در ذهن است و برعكس وجود رابطشان در خارج است . راجع به اين شعر الآن ديگر بحثى نمىكنيم ، چون بحث بيشتر را بايد در فصل بعد بكنيم .
اما شعر بعدى مىگويد اينها غنى از تعريف هستند . در آغاز اين سلسله درسها كه درباره وجود بحث مىكرديم و مىگفتيم : « مفهومه من أعرف الأشياء - و كنهه فى غاية الخفاء » در آنجا ما يك بيانى از خودمان داشتيم راجع به اينكه چرا وجود بديهى است و چرا وجود مستغنى از هر تعريفى است . اصلا ملاك نيازمندى به تعريف و بى نيازى از تعريف چيست ؟ آيا بهطور تصادفى بعضى چيزها بىنياز از تعريفاند و بعضى چيزها نيازمند به تعريف ، يا اينكه ملاكى دارد و منطقى دارد ؟ گفتيم ملاكى دارد و منطقى دارد . اين ملاك چيست ؟
ملاك نياز و عدم نياز به تعريف
براى اينكه ملاك نيازمندى به تعريف و بىنيازى از تعريف را بيابيم بايد چند مقدمه را متذكر شويم .
مقدمهء اول
اصلا تعريف كردن يعنى تحليل كردن ، يعنى تجزيه كردن . هرچه را كه ما تعريف مىكنيم درواقع آن را به عناصر اوليهء ذهنى خودش تجزيه مىكنيم . ما اگر خط را تعريف مىكنيم و مىگوييم : « كميتى است متصل ذى بعد واحد » در واقع مفهوم خط را به عناصر اوليهء خودش تجزيه كردهايم و اين عناصر را از آن به دست آوردهايم .
كار تعريف و كارتجزيهء عينى و تجزيهء شيميايى شبيه يكديگر است ولى آن مربوط به عناصر ذهنى است و اين مربوط به عناصر خارجى . تعريف شبيه همان كار تجزيه كردن يك ماده است در لابراتوار . وقتى كه مىخواهند مادهاى را ازنظر