صورت مىگيرد ولى آن شاخههايى كه قبلًا جدا شدهاند نه بنفسه هستند و نه بغيره ، در صورتى كه واضح است كه آنها هم جزء ممكنات هستند ، وقتى كه جزء ممكناتاند پس بغيره هستند ؛ و اين نشان مىدهد كه يك خللى در طرز تقسيم هست ، كه راه بهتر را بعداً ذكر مىكنيم .
اشكال ديگر
در اينجا يك اشكال ديگر هست كه اين هم باز به اصطلاح اشكال فنى است نه اشكال معنوى ؛ يعنى اشكال در طرز بيان است . اين تقسيم از اول به اين صورت درست نيست « 1 » . آقايان خودشان به اين مطلب تصريح مىكنند - و از همين بيانى هم كه من كردم معلوم شد - كه آنجا كه ما وجود را تقسيم مىكنيم به وجود فى نفسه و فى غيره و يا به تعبير ديگر وجود را تقسيم مىكنيم به وجود محمولى و وجود رابط ، درواقع تقسيم روى مفهومهاست ؛ مىگوييم وجود دوگونه مفهوم مىپذيرد همانطور كه مىگوييم مثلًا « ابتدا » بر دو قسم است : ابتداى اسمى و ابتداى حرفى ؛ يعنى « ابتدا » گاهى مفهوم مستقل دارد ( آنجا كه مىگوييم : « ابتدا غير از انتهاست » ) و گاهى مفهوم غيرمستقل دارد ( آنجا كه مىگوييم : « حركت من از تهران بود تا قم » ) . اينجا هم كه ما وجود را تقسيم مىكنيم به محمولى و رابط ، درواقع بحث ما روى خود مفهوم است و قضيهاى كه اينجا تشكيل مىشود همان قضيهاى است كه منطقيّين آن را « قضيهء ذهنيه » مىنامند يعنى آنجا كه احكام روى معانى مىرود از آن جهت كه آن معانى در ذهن هستند . وقتى كه ما روى اشياء از آن جهت كه در ذهناند ( از آن جهت كه بالخصوص در ذهناند ) بحث مىكنيم قضيهء ما مىشود « قضيهء ذهنيه » و اصلًا مربوط به عالم ذهن است .
ولى وقتى ما موجود را تقسيم مىكنيم به لنفسه و لغيره يا تقسيم مىكنيم به بنفسه و بغيره ، تقسيم مربوط به عينيت وجود است ، به عالم مفهوم مربوط نيست .
بنابراين تقسيم صحيح و بدون اشكال اين است كه از اول يك تقسيم بكنيم .
هامش
( 1 ) . در باب « جعل » هم اين اشكال به صورت سؤال از طرف يكى از آقايان مطرح شد كه وقتى از اول مىآيند جعل را متعلق به وجود مىگيرند [ يعنى به معنى ايجاد مىگيرند ] پس ، از اول فرض كردهاند كه جعل به وجود تعلق مىگيرد و گفتم كه در اينجا مطلبى هست كه بعد عرض مىكنم . مطلبش همين است كه در اينجا بيان مىشود .