كنيم مىبينيم كه اين حقيقت حقيقتى نيست كه لازم باشد چيز ديگرى وجود داشته باشد تا اين حقيقت حالت آن باشد . يا در مورد انسان اينطور نيست كه لازم باشد چيزى غير از خود انسان باشد كه اين انسان مال آن باشد آن گونه كه در مورد بلندى بايد يك ذاتى غير از بلندى باشد كه اين بلندى به آن تعلق يافته باشد . انسان ، جسم و امثال اينها ذاتهايى نيستند كه به غير خودشان تعلق گرفته باشند .
2 . « لغيره » مانند اعراض ، كه « وجود فى نفسه لغيره » را مىگويند « وجود رابطى » ، ولى « وجود فى نفسه لنفسه » ديگر اسم خاصى ندارد ، همين قدر به آن مىگويند « وجود نفسى » .
وجود بنفسه و وجود بغيره
وجود فى نفسه لنفسه باز بر دو قسم است ؛ يا بنفسه است يا بغيره .
در تقسيم دوم گفتيم كه وجود فى نفسه يا قائم به يك موضوع است و براى شىء ديگر است يعنى حالت شىء ديگر است ( مانند همان مثالى كه در مورد بلندى زديم ) و يا قائم به ذات است مثل همهء جوهرها . جوهر آن است كه حالت شىء ديگر نيست . پس مسألهء لنفسه و لغيره به اين بستگى داشت كه آيا آن وجود ، قائم به ذات است به معنى اينكه حالت شىء ديگر نيست يا قائم به غير است به معنى اينكه حالت شىء ديگر است . اما مسألهء وجود بنفسه و بغيره اين است كه تازه آن چيزى كه حالت شىء ديگر نيست و بىنياز از موضوع است دوگونه قابل تصور است :
1 . بى نياز از علت هم هست ، يعنى همان طوركه بىنياز از محل و موضوع است بى نياز از علت هم هست .
2 . بى نياز از علت نيست .
بى نيازى از محل - يا موضوع به اصطلاح اينها - يك مسأله است و بىنيازى از علت يك مسألهء ديگر . اين است كه مىگويند « وجود فى نفسه لنفسه » يا بنفسه هم هست يعنى از نظر علت هم قائم به ذات است و بىنياز از علتِ ماوراء خود است ، يا نه ، از نظر علت بىنياز نيست ؛ از نظر محل بىنياز است ولى از نظر علت بىنياز نيست كه آن را مىگويند « وجود فى نفسه لنفسه بغيره » .
بنابراين جواهر عالم ، يعنى ممكناتى كه از نوع جوهر هستند ، وجود فى نفسه