نيست ، بلكه بعد از آنكه فرض كردهايم در ذهن استقلال دارد رفتهايم سراغ عالم عين و خارج و مىگوييم در عالم عين يا لنفسه است يا لغيره ؛ يعنى اين حقيقت در عالم خارج يا قائم به ذات است و حالت شىء ديگر نيست و يا حالت چيز ديگر است و خودش قائم به ذات نيست و اگر بخواهد وجود داشته باشد بايد براى چيزى وجود داشته باشد ، يعنى بايد به عنوان صفتى براى چيزى وجود داشته باشد . مثلًا بلندى ، كوتاهى ، گردى ، درازى ، مكعبى از اين قبيل هستند . « بلندى » يك معنايى است كه مستقلًا به تصور ما آمده است ولى همين مفهوم كه در ذهن استقلال دارد اگر بخواهد در عالم عين وجود داشته باشد كه ما بتوانيم بگوييم بلندى وجود دارد ، بايد چيزى در عالم غير از بلندى وجود داشته باشد كه اين « بلندى آن » باشد ؛ يعنى وجودش وجود لغيره است ، وجودِ براى چيز ديگر است . اين را مىگويند « وجود فى نفسه لغيره » و « وجود رابطى » . بنابراين اعراض وجود فى نفسه دارند ولى وجود لنفسه ندارند ، وجود لغيره دارند و از اين جهت به اينها گفته مىشود « وجود رابطى » .
در آن تقسيم اول وجود فى غيره را مىگفتيم « وجود رابط » ولى در اين تقسيم ، وجود فى نفسه را اگر لغيره باشد مىگوييم « وجود رابطى » .
همين جاست كه بايد بين دو اصطلاح تفكيك كرد . مىگويند كه در ميان قدما تا قبل از ميرداماد و صدرالمتألّهين اين خلط و عدم تفكيك وجود داشته است كه ميان وجود رابط ( يعنى همين چيزى كه به صورت معنى حرفى است ) با وجود رابطى ( كه خودش معنى اسمى دارد ولى در عالم وجود ، وجودش به صورت حالت شىء ديگر است ) تفكيك نمىشده است ؛ به هردو مىگفتهاند « رابطى » . بعد آمدهاند اينها را تفكيك كردهاند كه نه ، عالمِ معناى حرفى عالَمى است كه اصلًا وجود فى نفسه ندارد ؛ لفظ « رابط » را اختصاص دادهاند به اولى و « رابطى » را اختصاص دادهاند به دومى ، در صورتى كه در نزد قدما رابط و رابطى مخلوط مىشد و به هر دو مىگفتند « رابطى » « 1 » .
پس وجود فى نفسه بر دو قسم است :
1 . « لنفسه » مانند جواهر . مثلًا ما هر نوعى از انواع جسم را كه بخواهيم تصور .
هامش
( 1 ) . - يعنى وجود لافى نفسه با وجود فى نفسه لغيره خلط مىشد .
استاد : بله ، خلط مىشد ؛ يعنى از ابتدا ايندو از يكديگر تفكيك نشده بود .