مىگوييم اشياء عين ارتباطند ، اگر ارتباط عوض شد ديگر خودش خودش نيست .
در جواب اينها مىگوييم حرف شما غلط است . اينكه مىگوييد « مجموعهء اضافات و رابطهها » ، اصلًا رابطه و نسبت عينيت ندارد . فقط هگل مىتواند چنين حرفى بزند « 1 » . اينجا روابط عوض نشدهاند ، خودش عوض شده است . اينها با اين بيان .
هامش
( 1 ) . - ديالكتيسينها اين ارتباط را معقول مىدانند يا عينى ؟ .
استاد : عينى .
- معتقدند كه در خارج ، ارتباط عينيت دارد ؟ .
استاد : يعنى مىگويند شما به عنوان يك فرد جز مجموعهء ارتباطات چيز ديگرى نيستيد .
- اين نسبت بايد بين چيزى با چيز ديگر باشد ؛ آيا بىنهايت اضافه در اينجا هست ؟ .
استاد : يعنى اگر بىنهايت اضافه بخواهد اين اساساً از نظر فلسفهء ما محال است ولى حرف آنها اين است . مىگويند : آقاى زيد را شما فكر مىكنيد كه زيد چيزى است كه يك ارتباطى مثلًا با پدرش دارد ، ارتباطى با مادرش دارد ( ارتباط پدر و فرزندى و ارتباط مادر و فرزندى ) ، با سرزمينى كه در آن زندگى مىكند ارتباط دارد ، اينجا وطنش است ، با خورشيد . . . اگر اين مجموعه رابطهها را حذف كنيد هيچ چيز از او باقى نمىماند ؛ مثل برفى كه تدريجاً آب مىشود و در آخر چيزى از آن باقى نمىماند . اگر فرض كنيد كه او فرزند اين و آن نباشد ، از اين سرزمين نباشد و . . . هيچ چيزى از او باقى نمىماند . پس تمام وجود او يعنى ارتباطات ؛ ولهذا يك شىء در يك وضع چيزى است و در وضع ديگر اصلًا چيز ديگرى است . ولى به بيانى كه شما مىگوييد « مجموعهء اضافات و روابط » غلط است . خود روابط و نسب عينيت ندارد . اين حرف را فقط هگل مىتواند بزند .
- شايد منظور اين باشد كه شىء جزئى وجود ندارد ؛ مجموعهء كليات ، اشياء جزئى را به وجود مىآورند .
استاد : خود كليات هم مجموعهء روابط است . اين را خود هگل گفته است ، ولى از جايى شروع كرده كه چارهاى جز اين نداشته كه چنين بگويد .
- خود هگل مثال مىزند مىگويد : كاغذ يعنى نرمى و سفيدى و . . . اين مجموعه ، يك شىء متعين يعنى كاغذ را به وجود مىآورند و الّا شيئى به نام ماهيت كاغذ نداريم ؛ كاغذ يعنى نرمى و سفيدى و . . .
استاد : نه ، اين مسألهاى است كه ديگران هم گفتهاند كه مثلًا كاغذ آنطور كه قدما مىگفتند مجموعهاى از ذات و اوصاف نيست بلكه مجموعهء اعراض يعنى همان جوهر . اين حرفى كه شما مىگوييد بحث جوهر و عرض است . ولى حرف هگل مسألهء ديگرى است . اتفاقاً هگل اين را هم گفته است . اين انكار جوهر است ولى اعراض را انكار نمىكند . مىگويد كيفيتى هست ، كميتى هست و اضافه و چه و چه با يكديگر جمع شدهاند ، شده جوهر . آن بحث ديگرى است . سخن هگل در اينجا اين است كه همهء ماهيات در نهايت تحليل مىشود به يك سرى نسب و رابطهها . از نظر ديگران سفيدى يك كيفيت است ولى از نظر هگل سفيدى رابطه است ، كميت رابطه است ، همه چيز رابطه است . حال اگر مبناى غلط هگل را قبول كنيم و براى معقولات اوّلى و معقولات ثانوى فلسفى و منطقى عينيت قائل باشيم اين را به ناچار قبول كردهايم ولى اگر اين مبنا را قبول نكنيم و بگوييم فلسفهء هگل روى سرش ايستاده بود ما روى پايش نگه داشتيم و اين مسأله را عينى مطالعه مىكنيم غلط است . پس آن فلسفهاى كه مدعى است ماهيات اشياء جز اضافات وارتباطات آنها با اشياء ديگر نيست ، در واقع ماهيت را به اين معنى كه فلاسفه مىگويند چيستى شىء غير از اوصاف شىء و غير از ارتباطات شىء است انكار كردهاند .