تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 544

مساهمون:

ص٥٤٤
هامش
است ، چقدر در فلسفهء اسلامى جدى گرفته شده است ؟ . استاد : خيلى جدى گرفته شده است . - چون اين ما را نزديك مىكند به تفكر كانتى تا اندازه‌اى ، كه ما نمىتوانيم به ذات شىء پى ببريم كه اشياء در ذات خودشان چيستند . استاد : نه ، آنها مسألهء ماهيت را - حتى از نظر اوصاف - به اين شكل مطرح نمىكنند ، زيرا آنچه كه آنها مىگويند « ذات » ، « شىء براى خود » در مقابل « شىء براى ما » را مىگويند ، و آنچه كه ما به عنوان « اوصاف » مىگوييم از نظر آنها داخل در حوزهء « شىء براى خود » است و « شىء براى ما » جلوه‌اى ديگر دارد . اين اوصاف كه ما مىگوييم ، همه مربوط به « شىء براى خود » است ؛ ولى « شىء براى خود » داراى دو نحوه - به اصطلاح - « خود براى خود » است ؛ يكى آن چيزى كه قوام خود را تشكيل مىدهد ، و ديگرى آن چيزى كه غير از اينكه تشكيل دهندهء قوام شىء است ، براى خودِ « قوام يافته » وجود دارد . مثلًا « انسان حيوان است » به ذات انسان مربوط مىشود ، ولى در « انسان خندان است » [ و « انسان ممكن است » ] بعد از اينكه فرد انسان با حيوانيتْ فراهم شده ، براى او ضاحكيت موجود است و ممكن بودن ثابت است . - اين مثالهايى كه زده مىشود از رياضيات است . استاد : مىخواهيد بگوييد اينها فرضيات خود ذهن است . - بله ، پس ذهن ذات و ماهيت آنها را مىشناسد و مىتواند بگويد ذات و ماهيت آنها چيست ؟ . استاد : معنايش اين است كه يك سلسله امور ، ساده‌تر است و تشخيص جنس و فصل در آنها آسان است . امور رياضى ساده ترين مفاهيم است چون اختلاطى با امور ديگر ندارد ولى اگر امرى با اشياء ديگر اختلاط پيدا كرده باشد تشخيص آن مشكل مىشود نه اينكه امور رياضى فرضيات ذهن باشد . اگر صرف فرضيات ذهن باشد و نوعى تطابق ميان ذهن و خارج نباشد نبايد برهان رياضى در عالمِ عين صادق باشد در حالى كه در عالم عين صادق است و منطبق بر عالم عين است . - اشكال ديگرى هم داريم و آن اينكه ما در مفاهيم و اعتبارات واقعاً اجزاء تشكيل دهنده را مىدانيم و واقعاً درست هم درمىآيد ؛ ولى ما در تعريف ماهيت مىگوييم : ماهيت يعنى « چه نوع هستى » ؛ يعنى مىخواهيم در هستيها اجزايش را تعيين كنيم . اگر از عالم عين واقعاً به جزء بسيط قائل بشويم . . . استاد : نه ، اجزاء هستى را نمىگوييم ، هستى در مقابل چيستى را مىگوييم . - وقتى مىگوييم چيستى ، يعنى « چه جور هستى » ، والّا خود چيستى امرى در مقابل هستى نيست . استاد : ما مىخواهيم بگوييم از هر هستى يك نوع چيستى انتزاع مىشود ؛ يعنى هر هستى يك چيستى ، يك هستى مخصوص به خود دارد . - ملاك چيستى چيست ؟ ما از كجا بدانيم ؟ . استاد : يك شىء كه در خارج هست ولى من نمىدانم چيستى آن چيست ، حتى اوصافش را هم نمىدانم چيست ، مىگوييم براى اين ، دو نوع مفهوم مىتواند صادق باشد : يكى اينكه اين بالاخره چيزى است ، چيز خاصى است ؛ يعنى يك چيزهايى در اين است كه اگر آنها را بگيريم ديگر اين نيست ، چيز ديگرى است ؛ قطعاً اينها را دارد . در اين ديگر شكى نيست ، اگر شكى باشد در دومى است ؛ يعنى اين شىء در درجهء دوم علاوه بر آن چيزى كه دارد كه به موجب آن خودش خودش است ، چيزهاى ديگرى هم دارد كه به موجب آنها ديگر خودش خودش نيست ؛ در مرحلهء قبل ، قوام يافته و به موجب آنها داراى اين صفت و آن صفت است . شما نمىتوانيد بگوييد اين شيئى كه در بيرون است داراى چنين چيزى نيست ، بله ، مىتوانيد بگوييد من نمىدانم كه چيستىاش چيست . خوب ندانيد ؛ بحث در اين است كه هر شيئى داراى ماهيت است اعم از اينكه بتوانيم تشخيص بدهيم يا نتوانيم . كوشش مىكنيم كه تشخيص بدهيم . آنها هم كه مىگويند : ماهيت را نمىتوان تشخيص داد ، گيرشان در فصل است . ملاصدرا در آخر معتقد مىشود كه خاصيت فصل و كارى كه فصل مىكند ، مال وجود است و وجود حقيقتى است مجهولة الكنه . او از اين نظر مىگويد .