هامش
خيلى زيبا هم باشد ولى ارزش فلسفى ندارد . حافظ مىگويد :رهرو منزل عشقيم و ز سرحد عدم * تا به اقليم وجود اينهمه راه آمدهايمخيلى شاعرانه و زيبا هم هست ، ولى آيا واقعاً اينچنين است كه آن طرف مرزى بوده است و عدمستانى بوده است و ما در آن طرفِ مرز عدم بوديم و آن اقليم اقليم عدم بود و اين اقليم اقليم وجود است و ما از اقليم عدم آمدهايم به اقليم وجود ؟ ! نه ، چنين چيزى نيست . جز اقليم وجود اقليم ديگرى نيست . عدم ، خيالى است كه ما داريم مىكنيم و فرضى است كه ذهن ما دارد مىكند .
- يك شعر زيباى ديگرى در همين زمينه هست :ظلمت از هستى است ورنه رهنوردان عدم * شمع جان خاموش مىسازند و راهى مىشونداستاد : البته مىدانيد كه مقصود او از « عدم » فناست . خيلى عالى گفته است . در آنجا مقصود از « هستى » خودى است ؛ هستى يعنى « هستى خود » كه آن هستىِ خود به اعتبار آنها درواقع نوعى نيستى است ؛ يعنى وقتى كه اين هستى را بشكنيد شما داريد مرز را در اينجا مىشكنيد ، و از خود كه نيست بشويد آن وقت اين شمع خود را ، شمع جان را ، شمع خوديّت را خاموش مىكنيد . به هرحال شعر زيبايى است .- شمع را زان رو خوش افتادست اين خود سوختن * كز فناى تن هواى او همه جان گشتن است- اگر فرض كنيم كه مجعول وجود باشد - كه ثابت كرديم و مىخواهيم ثابت كنيم - يك اشكالى پيش مىآيد و آن اين است كه ما مىدانيم كه موجودات وجود محض نيستند ؛ جاعل وجود محض است ولى مجعول وجود محض نيست ، به هرحال ماهيتى دارد . اين ماهيت را از كجا آورده است ؟ يعنى همين ذات و هويت موجودات از كجاست ؟ حال ذات بگوييم يا هويت بگوييم يا ماهيت بگوييم يا مراتب بگوييم يا حد وجود بگوييم ، هرچه كه بگوييم بالاخره باز اين هم جاعل مىخواهد .
استاد : خير ، اين اشكال ندارد .
- جعل ماهيت جعل تبعى است .
استاد : بله ، جعل تبعى است .
در مسألهء وجود محض يا وجود مطلق ، ما بايد بدانيم كه اينها ممكن است با اختلاف موارد استعمال اسباب اشتباه شود . يك وقت ما مىگوييم « وجود محض » و مقصودمان وجود مطلق است ، يعنى وجود لايتناهى ، يعنى وجودى كه به هيچ حدى و هيچ مرزى محدود نمىشود ؛ وجودى است كه به يك معنا هيچ ماهيتى ندارد و به يك معناى ديگر كل ماهيات در او صدق مىكند ، مثل وجود بارى تعالى ؛ يعنى او كلّ الكمالات است و چون كل الكمالات است به يك معنا هيچ ماهيتى ندارد و به يك معناى ديگر همهء ماهيات در او هست . اگر ما بخواهيم او را در يك ماهيت محدود كنيم كه بگوييم اين است و نه چيز ديگر ، به اين معنا او هيچ ماهيتى ندارد . ولى به يك معناى ديگر كل الكمالات است ؛ همهء ماهيات در او هست ؛ يعنى همهء ماهيات به نحو لابشرط ،