هامش
به طورى كه يكديگر را طرد نكنند ، در او هست . حتى كمال جسم هم در او هست ، ولى محدوديت و نقص جسم در او نيست . وجود مطلق و وجود محض به اين معنا منحصر به ذات بارى تعالى است . ولى ما در باب وجود قائل به تشكيك هستيم ؛ مىگوييم درعين اينكه حقيقت مال وجود است وجود مراتب دارد ؛ از هر مرتبهاش ماهيتى انتزاع مىشود و ماهيت لازمهء مرتبه است .
- ولى آيا مرتبه هم جاعل نمىخواهد ؟ .
استاد : نه ، در اينجا نفس وجود جعل مىشود ، نه اينكه ابتدا وجود ، مطلق است بعد آن را در مرتبه قرار مىدهند . مرتبه بودنش با خود وجود يكى است .
- پس بايد بگوييم كه هر دوى اينها مجعولند ، هم وجود و هم ماهيت ؛ چرا نمىگوييم ؟ .
استاد : خير ، ماهيت غير از مرتبه است . وجود كه مجعول بود خودش مراتب دارد يعنى شدت و ضعف دارد ، تشكيك بردار است . آن وقت هر مرتبه ازمراتب وجود به قول جامى حكمى دارد . از جملهء احكامش اين است كه از آن يك ماهيت خاص انتزاع مىشود .
اين بلامانع است .
بنابراين ماهيت هم قهراً مجعول مىشود ولى مجعول بالتبع ؛ يعنى وقتى كه شما وجود انسان را جعل كرديد انسان هم بالتبع جعل شده است ؛ يعنى جعل وجود انسان عين جعل انسان است ، منتها اولا و بالذات جعل به وجود تعلق مىگيرد ، ثانياً و بالعرض به انسان .
- كه « ما جعل اللَّه المشمش مشمشاً بل اوجده » همين است .
استاد : البته آن فقط جعل تركيبى را بيان مىكند ، و الّا دقيقترش اين است كه حتى بگوييم :
« ما جعل اللَّه المشمش » نه « ماجعل اللَّه المشمش مشمشاً » . « ما جعل اللَّه المشمش مشمشاً بل اوجده » كه به طريق اولى درست است ولى بايد بگوييم : « ماجعل اللَّه المشمش بل اوجده » .
- يك سؤال در خاتمهء اين بحث مىخواهم عرض كنم و آن اينكه بنده كمى از حيث اسلوب اين بحث گيج شدم ، چون در اينجا اول حاجى مىآيد وجود را تقسيم مىكند به وجود رابط و وجود نفسى ، و جعل را تقسيم مىكند به جعل تأليفى و جعل بسيط ، و بعد هريك را تعريف مىكند و بعد مسائل ديگر را يكى يكى ذكر مىكند . بنده قطع نظر از براهين واقعاً مىخواهم ببينم كه ساختمان اين مسألهء جعل چيست و اسلوب صحيح در اين بحث چگونه است ، يعنى چگونه وارد مىشود و چگونه خارج مىشود . آن تقسيم بندى كه در آغاز بحث ذكر كرد چه لزومى داشت ؟ آن را كجا به كار گرفته است ؟ .
استاد : آن تقسيم بندى براى همين است كه ما اجمالا بدانيم كه دو نوع جعل داريم ، يعنى تأثير علت در معلول به دو نحو است : يك وقت تأثير علت به اين نحو است كه مستقيماً وجودى را جعل مىكند ، و يك وقت علت ، شىء موجود را دگرگون مىكند نه اينكه خود وجودش را جعل كند ، چون خود وجودش كه قبلا موجود بوده است .
مثلا اگر شما از جا برخيزيد و قيام كنيد ، در اينجا شما به عنوان يك موجود ذى نفس و ذى قوه و داراى نيرو فاعل هستيد و شما به عنوان يك كالبد و يك بدن منفعل هستيد .
وقتى شما حركت مىكنيد وضع بدن را تغيير مىدهيد . الآن بدن شما در يك وضع است .