ملاك در سبق زمانى
در ميان اقسام تقدم و تأخر آن كه حسابش از همه مشكلتر است همان است كه تقدم و تأخر در آن از همه واضحتر و بديهىتر است و آن مسألهء زمان است ، كه اصل وجود تقدم و تأخر در آنجا روشنتر از همه جاست ولى حساب كردن و تحليل اينكه اين تقدم و تأخر چيست تا اندازهاى مشكلتر و دشوارتر است .
در زمان ، تصور تقدم و تأخر از تصور تقدم و تأخر در همهء اقسام ديگر آسانتر و روشنتر است . در تقدم و تأخرهاى ديگر انسان بايد خيلى فيلسوف بشود تا مثلًا بتواند براى علت ناقصه تقدم وجودى بر معلول قائل شود و براى علت تامه علاوه بر تقدم وجودى تقدم وجوبى قائل شود . ولى در باب زمان ، تقدم و تأخر امرى است واضح و روشن و براى هر كسى قابل درك است ، گو اينكه محسوس نيست ( و البته بهطور قطع محسوس نيست ) ولى شبه محسوس است ، يعنى از نظر وضوح و بداهت شبيه محسوسات است .
اولًا خود زمان محسوس نيست . زمان از واضح ترين موجوداتى است كه انسانها به وجود آنها اذعان دارند . فقط يك عده فيلسوفان وجودش را انكار كردهاند .
فيلسوفانى كه وقتى با همين امر بسيار واضح روبرو شدهاند نتوانستهاند وجودش را درست تحليل كنند و آن را انكار كردهاند و گفتهاند اين يك امر ذهنى است ، و الّا ما با چه حسى زمان را درك مىكنيم ؟ آيا زمان از قبيل مبصرات نظير رنگ و شكل است كه محسوس به چشم باشد ؟ آيا از قبيل آواز است ؟ آيا از قبيل ملموسات نظير حرارت و برودت است ؟ معلوم است كه به هيچيك از اين انحاء ، زمان درك نمىشود ولى اين قدر مىدانيم كه ما زمان را درك مىكنيم . به درستى نمىدانيم كه زمان را با چه حسى درك مىكنيم ، ولى زمان را درك مىكنيم « 1 » .
هامش
( 1 ) . - ما زمان را درك مىكنيم يا آثارش را ؟ .
استاد : آثارش چيست ؟ .
- مثلًا ما مىبينيم يك شىء قبل است ، يك شىء بعدش است . . .
استاد : مىدانم ؛ اصلًا خود قبليت و بعديت عين زمان است نه اينكه وجودى مستقل از زمان باشد ؛ يك حقيقتى در عالم وجود دارد كه قبليت و بعديت عين ذات آن است و آن زمان است . نمىشود كه زمان يك چيزى باشد و قبليت و بعديت چيز ديگرى باشد . اصلًا شما خود قبليت و بعديت را چگونه درك مىكنيد ؟ بالاخره شما قبليت و بعديت يعنى تقدم و تأخر را درك مىكنيد . اما تقدم و تأخر يك امر محسوس نيست [ بلكه ] شما آن ذات متقدم و ذات متأخر را درك مىكنيد . اين شخص از در وارد مىشود او را مىبينيد ، بعد شخص ديگرى وارد مىشود او را هم مىبينيد ، اما آيا قبل بودن اين و بعد بودن آن را هم مىبينيد ؟ نه . ما خود ذات « قبل » ها و ذات « بعد » ها يعنى اشيائى را كه متصف به صفت « قبل » و صفت « بعد » مىشوند مىبينيم ، آنگاه خيال مىكنيم قبليتشان را هم داريم مىبينيم ، بعديتشان را هم داريم مىبينيم .
- يعنى همان اشتباهى كه هيوم كرده است .
استاد : البته هيوم اشتباه نكرده است ؛ بعد از هيوم اشتباه كردهاند ، والّا خود هيوم اغلب اينها را متوجه شده است كه محسوس نيست ولهذا گفته است كه بايد اينها را دور بيندازيم . منتها بعد كه دور انداخته است ديده است كه اساساً علمى ندارد ، ديگر علم برايش باقى نماند ؛ يعنى با اين مادههاى خام محسوسات هيچ چيزى نمىشود درست كرد . اگر ما باشيم و همين مادههاى خام حسى ، همان گونه كه حيوان فاقد علم است انسان هم فاقد علم خواهد بود .
- پس بالاخره ما از كجا زمان را مىفهميم ؟ .
استاد : بالاخره هرچه هست وجودش را درك مىكنيم .
- شايد واقعاً موهوم باشد .
استاد : حالا ببينيم ؛ عرض مىكنم .