پس اگر ما زمان را مستقل از عالم ندانيم و زمان را هم جزء عالم به حساب آوريم ديگر سخن از مرجح در اينجا معنى ندارد . پس آن وقت سخن بايد دربارهء چه چيزى باشد ؟ بايد سخن دربارهء آن مطلب باشد كه باز فلاسفه روى آن بحث كردهاند :
« فى أنّ الزمان يمتنع ان يكون له طرف موجود » يعنى زمان بر خلاف مكان ، محال است كه يك طرف و نهايت بالفعل داشته باشد .
در مكان ، نهايت بالفعل داشتن اشكالى ندارد كمااينكه نهايت بالفعل ايجاد كردن هم اشكالى ندارد . مثلًا اين شىء را به عنوان يك شىء مكانى كه درنظر بگيريد اينجا يك حد شىء است و آنجا حد ديگر شىء است ؛ اين طرف يك حدش ، آن طرف يك حدش و آن طرف ديگر يك حد ديگر آن است . اين شىء را من مىتوانم به دو قسمت تقسيم كنم . پس از تقسيم ، اين قسمت جدا از آن قسمت قرار مىگيرد و آن قسمت هم جدا از اين قسمت قرار مىگيرد . كل عالم را هم كه درنظر بگيريم عالم مىتواند نهايت مكانى بالفعل داشته باشد يعنى مىتواند به صورت يك كره وجود داشته باشد كه قهراً وقتى به اين صورت وجود داشته باشد متناهى است .
ولى زمان قابل جدا كردن نيست . آيا مىشود زمان را همينطور كه در حال گذشتن است [ قطع كنيم ] ؟ مثلًا فرض كنيد يك امتداد و كششى همينطور از صبح آمده تا رسيده است به اينجا ، درست سر ساعت 12 با يك وسيلهاى اين زمان را قطع كنيم و ببُريم تا ميان دو جزئش فاصله بيفتد ، يك قسمت آن طرف قرار بگيرد و يك قسمت اين طرف و اين وسط بدون زمان خالى بماند . چنين چيزى محال است .
همچنين محال است كه زمان طرف داشته باشد به معنى اينكه ابتدا داشته باشد ، و طرف داشته باشد به معنى اينكه انتها داشته باشد . پس بهتر است كه ما بحث را از
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 453
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٥٣