يا « علت ايجادى » مىنامند - كه عبارت از ماوراء الطبيعه است - آن را تامّ مىدانند ؛ مىگويند در ماوراء الطبيعه كه فيض از آنجا مىرسد نقصى نيست كه بگوييم علت اينكه قبلًا معلولى حادث نشده اين بوده است كه كم و كسرى و نقصى در آنجا وجود داشته است و حال كه آن كم و كسرى و نقص علت بر طرف شده معلول پيدا شده است ؛ بلكه اگر شيئى در زمان قبل پيدا نشده و در زمان بعد پيدا شده است به علت اين است كه « شرط قابلى » برايش وجود نداشته و شرايط قابلى براى وجود آن كامل نبوده است . معمولًا در اينجا اصطلاح « مرجح » را به كار مىبرند ؛ مرجح وجود [ شىء ] يعنى زمينهء استعدادى براى وجودش .
متكلمين هم ناچار مطلب را تا اين حد قبول دارند كه نقص و كم و كسرى را از ناحيهء علت نمىدانند . اگر متكلم قائل است كه عالم در ازل وجود نداشته است نمىگويد كه نقص و كسرى در ناحيهء فاعل كه ذات حق است وجود داشته است ؛ او فاعل تام نبوده است و بعد به فاعل تام تبديل شده است ، [ بلكه ] ناچار بايد مرجح را در خود عالم فرض كند . مرجح را كه در خود عالم فرض مىكند آن وقت اين فرضيهها ( يعنى نظريهء كعبى ، نظريهء معتزله ، . . . ) در اينجا پيدا شده است كه مرجح چيست .
در اينجا باز به يك مطلب ديگرى بايد اشاره كنيم و آن اينكه در دورههاى خيلى قبل از دورهء متكلمين - و حتى شايد در دورهء يونان - كم و بيش اين مسأله مطرح بوده است ، و مىگويند در اروپا تا دورهاى هم كه حكومت فيزيك نيوتنى برقرار بوده است همين طرز فكر ادامه داشته است كه زمان خودش يك وجود مستقلى از جهان دارد ؛ يعنى جهان باشد يا نباشد به زمان ارتباط ندارد ؛ زمان به هر حال وجود مستقلى از جهان دارد ؛ اگر جهان هم نبود زمان بود ؛ حساب او جداست ؛ همچنانكه بعضى چنين نظريهاى دربارهء مكان هم دارند كه اگر اين جهان يعنى جهان ماده و اجسام نبود مكان بود ولى مكان خالى بود ، نه اينكه هيچ چيز نبود و مكان هم نبود .
مىگويند اگر اين اجسام و اجرام و آنچه كه ما « عالم » مىناميم نبود مكان بود ولى مكان خالى بود [ و همينطور ] اگر اين اشياء و اين حوادث و اين حركات و هرچه در عالم هست هم نبود زمان بود ، اين كششِ ممتد بود ، ولى در زمان چيزى وجود نداشت .
اگر ما بناى كلام را بر اين بگذاريم آن وقت معناى سخن آن كسى كه مثل
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 432
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٣٢