حادث شده است ؟ وقتى مىگوييم در همهء اوقات و زمانها عالم بوده است ترجيحى قائل نشدهايم ، ولى اگر يك نقطهء معينى را نقطهء شروع و آغاز حساب كنيم آن وقت مىگوييم چرا حدوث عالم مقدارى به جلو كشيده نشده است و چرا يك مقدار عقبتر نيفتاده است ؟ از ناحيهء ذات حق كه نقصى در كار نبوده است ؛ او كه « تامّ الفاعليّه » است ؛ پس چه چيزى و چه خصوصيتى سبب شد كه حدوث عالم به يك « آنِ » معين اختصاص پيدا كرد و بعد در زمان ادامه يافت ؟ سؤال به اين نحو كه مطرح شود خوب معنى پيدا مىكند و معنى كلمهء « مرجح » خوب روشن مىشود .
ولى نه حكما قائل به زمان مستقل از عالم بودهاند و نه متكلمين . متكلمين هم خودشان متوجه شدند كه زمان مستقل از عالم معنى ندارد و بعلاوه اساس نظريهء متكلم اين است كه هرچه غير از خداست حادث است يعنى اول و آغاز دارد ( « حادث است » لااقل به معنى اينكه اول دارد ) . خود زمان هم يكى از اشياء عالم است . متكلم هرگز چنين حرفى را نمىزند كه عالم نبوده است ولى زمان بوده است .
از اين جهت است كه متكلم مىگويد اينكه ما مىگوييم در يك امتداد غيرمتناهى ، عالم نبوده است و بعد در يك « آن » از آن امتداد غيرمتناهى پيدا شده است ، اين امتداد يك امتداد واقعى نيست ؛ يعنى ما به يك زمان واقعى قبل از عالم قائل نيستيم . متكلم از آن زمانِ قبل از عالم تعبير مىكند به « امتداد موهوم » ؛ يعنى اين فقط فرض ذهن ماست و واقعيتى ندارد .
تشبيه امتداد زمانى موهوم به امتداد مكانى موهوم
اين مثل نظرياتى است كه دربارهء ابعاد عالم مىگويند - كه هنوز هم مىگويند - كه آيا عالم از نظر ابعاد مكانى متناهى است يا نامتناهى . كسانى كه ابعاد عالم را متناهى مىدانند ، از آنها سؤال مىشود : شما كه مىگوييد ابعاد عالم متناهى است و مثلًا ميلياردها سال نورى كه طى كنيم به جايى خواهيم رسيد كه عالم پايان مىپذيرد ؛ بعد از آنجا چيست ؟ اين « بعد از آنجا چيست ؟ » حاكى از اين است كه انسان در ذهن خودش فرض مىكند كه باز هم يك جايى هست منتها در آنجا چيزى نيست . اين ديگر يك تصور موهوم است . نه اين است كه جايى هست و آن جا خالى است .
انسان خيال مىكند يك خاليستانى در آنجا وجود دارد . اين توهم