2 . قول معتزله و نقد آن
بعضى متكلمين ديگر كه معتزله باشند « 1 » از راه ديگرى وارد شدهاند و در پاسخ ايراد فلاسفه گفتهاند اين حرفى كه شما مىزنيد در علتهاى غيرمختار كه بر اساس مصلحت و حكمت كار نمىكنند درست است . مثلًا اگر ما يك علت تامّ طبيعى مىداشتيم يعنى يك علتى مىداشتيم كه اين علت تام بود و در عليتش هم هيچ شرطى نداشت و هيچ شرطى را طلب نمىكرد - مثل آتش براى احراق - در آنجا اين حرف صحيح بود ، زيرا معلوم است كه اگر يك علت ازلى باشد اثرش هم مسلّماً بايد ازلى باشد ، نمىتواند اثرش از او منفك باشد مگر اينكه آن علت ، علت تامّه نباشد .
ولى در آنجا كه علت ، يك موجود شاعر عليم حكيم است قضيه اينچنين نيست . او بر اساس حكمت و مصلحت كار مىكند ولهذا شايد بتوانيم اين حرف را بزنيم كه مصلحت اقتضا كرده است كه عالم در لايزال به وجود آمده باشد آن هم در آن نقطهء معين ، و ما هم نمىتوانيم مصلحت را نفى كنيم .
حكما در پاسخ مىگويند كه دوگونه جواب مىشود به اين نظريه داد :
1 . يك جواب اينكه مىگوييم اين مثل اين است كه شما بگوييد مصلحت در امساك فيض است ؛ مثلًا در محدود بودن خلق است ؛ مصلحت در جود نكردن است ؛ و أىّ مصلحةٍ فى ذلك ؟ .
2 . جواب بهتر كه حاجى آن را ذكر نكرده است اين است كه مىگوييم : مصلحت و حكمت در جايى درست است كه امورى باشد و يك سلسله علل و معلولات و يك سلسله اسباب و مسبباتى باشد و نيز موجود عليم شاعر هدفدارى باشد و اين موجود عليم شاعر اولًا بهترين هدفها را انتخاب كرده و ثانياً بهترين وسيلهها را براى رسيدن به آن هدفها انتخاب نمايد . اين اسمش مىشود « مصلحت » . اصلًا مصلحت غير از اين معنى ندارد . شما وقتى مىگوييد مصلحت چنين اقتضا كرده است يعنى براى رسيدن به فلان هدف انجام اين كار صحيح است ، و وقتى .
هامش
( 1 ) . - كعبى اشعرى است ؟ .
استاد : [ او معتزلى است ] ولى اين نظريهاش بنا بر مكتب او نيست ، بلكه نظر خاص خوداوست و به همين جهت آن را مستقلًا ذكر كردهاند .