مجموع هم وجودش اعتبارى است و وجود حقيقى ندارد . پس هرچه وجود حقيقى دارد حادث است . پس ما يك امر غيرحادث نداريم .
اينها فعلًا يك اجمالى بود از مسألهء حدوث زمانى به تعبير صدرالمتألهين « 1 » .
هامش
( 1 ) . - متكلمين مثل اينكه آمدهاند حدوث را از اين طرف گرفتهاند ؛ يعنى چون از اين طرف ما زمان داريم آن را « حدوث زمانى » مىنامند . اما فلاسفه اشكال را از آن طرف مطرح كردهاند كه قبل از اين نقطه ، زمانى نبوده است كه بتواند ملاكى براى حدوث زمانى باشد .
استاد : مقصودتان از « اين طرف » و « آن طرف » چيست ؟ .
- مثلًا خودمان را مبدأ قرار مىدهيم ، مىگوييم ده سال پيش اين واقعه اتفاق افتاده است . بعد مىرويم جلو ، تا مىرسيم به يك نقطه كه به قول متكلمين نقطهء آغاز عالم است . در تمام اين مراحل ، زمان اعتبار مىشود ؛ يعنى متكلمين آن حدوث زمانى را به اعتبار زمان در بعد از حادث شدن مىدانند و به قبل از نقطهء شروع متكى نمىكنند .
استاد : نه ، حدوث يعنى مسبوق بودن وجود شىء به نيستىاش ، يعنى پيشى داشتن نيستى بر هستى . آن وقت نمىشود كه اين مفهوم به اعتبار « بعد » باشد ؛ آن مىشود « فنا » . اگر پيشى داشتن هستى بر نيستى باشد آن مىشود « فنا » .
- نه ، ما مىگوييم تا اينجا كه زمان هست شىء آمده است ؛ قبل از آن نبوده است .
استاد : مىدانم ؛ قبل از آن نبوده است . شما روى همين « قبل از آن نبوده است » بايد فكر كنيد . آيا قبلى بوده و اين عالم نبوده است يا اصلًا قبلى نبوده است ؟ قهرا قبلى نبوده است ، نه اينكه قبلى بوده و در آن قبل عالم نبوده است . راجع به اجزاء عالم كه سخن از حدوث مىگوييم و مثلًا مىگوييم ضبطصوت در قرن سيزدهم هجرى نبوده است اين معنايش اين است كه قبلى بوده است و ضبطصوت نبوده است نه اينكه قبلى نبوده و ضبطصوت هم نبوده است . ولى به آن حساب اصلًا قبلى و زمانى نبوده است و بنابراين اساساً تقدم و سبقت نيستى بر هستى به اين معنا در كار نبوده است .
البته اين مقدار اشكال ندارد و اين يك بحث لفظى مىشود كه متكلم بگويد كه من اين را مىخواهم بگويم ، حال شما مىخواهيد اسمش را حدوث بگذاريد و مىخواهيد نگذاريد ؛ آن حدوثى كه من مىگويم مقصودم اين است . ما هم نمىخواهيم مناقشهء لفظى كرده باشيم . آن وقت بحث به شكل ديگرى مطرح مىشود كه اصلًا اين هم امكان وجود ندارد .
- يعنى بر خلاف آن چيزى كه ابتدا به نظر مىرسد كه ما تصور مىكنيم حدوث به آن معناى عرفىاش خيلى معقول است و آن حرفى كه متكلمين مىزنند متصور است ، كار به جايى مىرسد كه ما مىبينيم همان معناى مورد نظر متكلمان را نمىتوانيم قبول كنيم .
استاد : بله ، نمىتوانيم قبول كنيم ؛ همينطور است . آن بحث معروف غزالى با ابن رشد سر همين مسأله است كه در كتاب تهافت الفلاسفه ذكر شده است . از جاهايى كه غزالى روى آن خيلى فكر كرده و كار كرده و اشكالات بسيار عميقى هم آورده است همين جاست و خيلى كوشش كرده است كه جواب اشكالات فلاسفه را در اينجا بدهد . ابن رشد هم باز