تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 405

مساهمون:

ص٤٠٥
هامش
تغيير پديده‌ها نسبت به هم حاصل مىشود درحالى كه شما فرموديد در سلسلهء طولى وجودى وجوداتى هستند كه اصلًا تغيير به اين شكل برايشان مطرح نيست ؛ پس براى آنها زمان به چه شكل مطرح مىشود ؟ . استاد : براى آنها زمان هم مطرح نيست . آنها موجودات ما فوق زمانند . - پس حدوث زمانى كه شما فرموديد نامتناهى است چگونه با زمان فيزيكى و با نظريهء فيزيك كه عمر جهان را محدود مىداند جور درمىآيد ؟ . استاد : نه ، بحث مربوط به عالم طبيعت است ؛ او در مورد طبيعت مىگويد كه سلسلهء حادثهاى زمانى نامتناهى است . - در مورد عالم طبيعت الآن تحقيقات فيزيكى نشان داده است كه عمر طبيعت شايد 1024 ( ده به توان بيست و چهار ) سال - فرض كنيد چند ميليارد ميليارد سال - است و حال آنكه شما مىفرماييد سلسلهء حادثهاى زمانى نامتناهى است . استاد : قبول است ؛ اين نظريه‌اى است كه در فيزيك جديد مىگويند ، ولى اين با نظريهء فلاسفهء ما جور درنمى آيد . آنها هم به آنجا كه مىرسند فقط توجيه فيزيكى مىكنند ولى از نظر مشكل فلسفى عالم كه بحثى نمىكنند . البته ممكن است نظريهء آنها درست باشد ؛ به اين معنا درست باشد كه اگر ما 1024 سال به عقب برگرديم اين عالم با اين نظامات نبوده است ؛ ولى از كجا معلوم است كه قبل از آن اين عالم به صورت ديگرى وجود نداشته است ؟ . - يعنى 1024 سال كه به عقب برگرديم اين ماده - اين ماده‌اى كه ما الآن مىشناسيم - وجود نداشته است . استاد : مىدانم ؛ ولى ماده‌اى كه ما مىشناسيم با ماده‌اى كه فيلسوف قائل است فرق مىكند . اين خودش شكلى از ماده‌اى است كه فيلسوف قائل است . مادهء فلسفى بسيطتر از اين ماده است . اين ماده را فيلسوف « ماده » نمىنامد ؛ اين را « ماده و صورت » مىنامد ، « مادهء بعلاوهء صورت » مىنامد . ممكن است به آن مرحله كه ما برسيم آن مادهء فلسفى آغاز اين شكل خاصى است كه پيدا كرده است ولى ممكن است قبل از آن در شكل ديگرى و درصورت ديگرى بوده است كه فعلا براى ما اصلًا قابل تصور نيست . - يعنى طبيعت ديگرى محكوم قوانين ديگرى . استاد : بله ، محكوم قوانين ديگرى . - يا صورت جسميه نبوده است ؛ صورت چيز ديگرى بوده است . استاد : و يا مثلًا اگر صورت جسميه بوده است با قوانين ديگر و با شكل ديگرى بوده است . ما يك وقتى كه بحث مىكرديم به نظر ما آمد كه مثلا ما جسم دوبعدى - يعنى به اصطلاح « سطح جوهرى » - را نمىتوانيم با برهان انكار كنيم كه بتوانيم برهان اقامه كنيم بر اينكه جسم دوبعدى نمىتواند وجود داشته باشد ، و همچنين نمىتوانيم برهان اقامه كنيم بر اينكه جسم يك بعدى يعنى خط جوهرى نمىتواند وجود داشته باشد . بله ، نقطهء جوهرى نمىتواند وجود داشته باشد چون برهان قائم است كه نمىتواند وجود داشته باشد ؛ ولى اينكه خط جوهرى يعنى جسم يك بعدى يا سطح جوهرى يعنى جسم دوبعدى نتواند وجود داشته باشد برهانى بر آن نداريم . شايد طبيعت مثلًا از حالت دوبعدى به حالت سه بعدى درآمده باشد . از كجا معلوم است كه چنين نباشد ؟ باز قبل از آن ممكن است كه حالت يك بعدى داشته باشد . باز ممكن است قبل از آن يك حالت سه بعدى داشته باشد . گو اينكه شكلهاى اين ماده قبل از اين عالم طبيعت الآن براى ما مجهول است ولى آنچه كه فيلسوف مىگويد اين است كه نمىتواند اين عالم طبيعت به نيستى مطلق برسد . - پس مسلّماً زمان هم بايد تعريفش در آن عالم تعريف ديگرى باشد . استاد : تا هر جا كه پاى تغيير و حركت درميان باشد زمان هست . هرجا كه تغيير و حركت نيامد ديگر زمان نيست . ولى اينها مىخواهند بگويند كه تغيير و حركت نمىتواند آغاز داشته باشد . - الآن باز فيزيك نشان مىدهد كه يك پايانى هم براى جهان هست ، ولى باز مىگويد اين ماده پايان مىپذيرد . استاد : آن بر اساس همان است ؛ بر اساس اين آغاز است كه مىگويد پايانى هم دارد ، يعنى اين شكل عالم پايانى هم دارد . - ( در پاسخ به سؤال كننده قبل ) : نمىگويد به عدم محض مبدل مىشود ؛ چنين صحبتى نمىكند كه وجودِ مثلًا اين شىء به نيستى محض مبدل مىشود . استاد : فيزيك نمىتواند اين را ثابت كند . - ( سؤال كننده مذكور در مقام پاسخ ) : فيزيك مىگويد اين ماده از بين مىرود . - اصل بقاء كه ضد اين را مىگويد . - ولى آنتروپى مىگويد . . . - نه ، آن هم كه فيزيك كوانتم غير اين را مىگويد . فيزيك كوانتم هم مىگويد تمام ماده و انرژى جهان ثابت است تا آخر عالم . - تا آخر عالم ؟ . - كهولت يا آنتروپى كه مىگوييم مگر چيز ديگرى است ؟ . - ولى من اين را اخيراً در يك مقاله‌اى مىخواندم ( البته هنوز تا آخرش را نخوانده‌ام ) . - اين حرفى كه فلاسفه مىزنند كه حادث نمىتواند مسبوق به نيستى مطلق باشد چه دليلى دارند ؟ . استاد : آن ديگر داستان مفصلى دارد كه الآن من نمىتوانم مطرح كنم . - آيا اين حدوث ذاتى در آنجا برايش نيستى مطلق اعتبار نمىشود ؟ . استاد : نه ، در حدوث ذاتى مسبوقيت به امكان ذاتى است ؛ آن مانعى ندارد ولى كافى نيست .