كه به نوعى حدوث براى عالم قائل هستند و فلاسفه كه به نوعى ديگر حدوث قائل هستند و آن را « حدوث ذاتى » مىگويند و يا آن نوع حدوثى كه ميرداماد آن را « حدوث دهرى » ناميد و يا نوعى خاص از حدوث زمانى كه صدرالمتألّهين آن را « حدوث زمانى » ناميد ، نبود ؛ اين معنى سبق عدم بر وجود عالم در همهء اينها هست ؛ يعنى اين معنى در همهء اينها صدق مىكند .
نظر متكلمين
چيزى كه هست و بحثها و سخنهايى كه در مورد حدوث عالم هست اين است كه متكلم مىگويد اصلًا معنى حدوث عالم اين است كه ما وقتى از نظر زمان به عقب برگرديم و به سمت گذشته جلو برويم - حالا ديگر مدتش را متكلم تعيين نمىكند و به كار او هم مربوط نيست ، هزار سال برويم ، ده هزار سال برويم ، صدهزار سال برويم ، ميلياردها سال جلو برويم - به لحظهاى خواهيم رسيد كه در آن لحظه عالم وجود پيدا كرده و قبل از آن لحظه عالم نيست بوده است . پس ما به يك « آن » و به يك لحظهاى درگذشته خواهيم رسيد كه در آن لحظه عالم وجود پيدا كرده است و پيش از آن لحظه ، قبل از آن لحظه و سابق بر آن لحظه عالم نيست بوده است .
متكلم روى مبنايى كه در مباحث گذشته ( مباحث امكان ) خوانديم كه مناط احتياج به علت چيست ، مدعى است كه تنها با اين فرضيه [ يعنى حدوث زمانى ] است كه شىء به يك علتى ارتباط و وابستگى پيدا مىكند ؛ يعنى آنچه كه شىء را وابسته به علتى از علل مىكند همين كيفيت و همين خصوصيت آن است ، همين كه هستى آن مسبوق به نيستى آن باشد ؛ و اگر اين جهت كه هستى آن مسبوق به نيستىاش است ( به همين شكل كه گفتيم ) نباشد يعنى مثلًا قديم زمانى باشد ديگر آن مناط رابطه و وابستگى آن با علت از بين مىرود و معنايش اين است كه ديگر احتياجى به علت ندارد . همين قدر كه شىء قديم شد بىنياز از علت است . اين ، حرفى است كه در اينجا گفتهاند .