يك امتداد موهومى را اعتبار مىكند كه وقتى مىگويد مسبوق است به نيستى زمانى يعنى به آن نيستىاى كه ما در ذهن خودمان فرض مىكنيم كه آن نيستى قبل از اين بوده است ؛ مقصود ما اين است كه از اينجا شروع شده است ( كه در باب سبق و ملاك سبق در اقسام مختلف آن باز دربارهء اين موضوع بحث خواهيم كرد ) . پس آنها وقتى مىگويند « حدوث زمانى عالم » مقصودشان چنين معنىاى است .
درواقع متكلمين كل عالم را به منزلهء يك موجود فرض كردهاند و بعد گفتهاند اين كل يك عمرى دارد ، يك آغاز هستى و يك « آنِ » تولدى دارد . اگر كسى حرفهايشان را خوب بشكافد مىبيند كه آنها وقتى مىگويند « خلق » مقصودشان همان « ابتدا » است ؛ « عالم خلق شده است » يعنى در يك لحظهاى از نيستى مطلق به هستى آمده است ، بعد هم ديگر كار خلق پايان پذيرفته است ؛ « خلق شد » يعنى ديگر تمام شد و كارش پايان پذيرفت .
نظر فلاسفه در مقابل نظريهء متكلمين
فلاسفه به دلايلى اين مطلب را قبول نداشته و ندارند . فلاسفه درواقع در اينجا دو نوع دليل مىآورند و دو نوع برهان اقامه مىكنند كه يك نوعش برهان لمّى است و نوع ديگرش برهان انّى .
در برهان لمّى مىگويند چون خدا ازلى است نمىتواند خلق ، ازلى نباشد . به دليل اينكه خدا هميشه بوده است عالم هم هميشه بوده است . اين عكس استدلالى است كه بعضى مىگويند : چون خدا هميشه بوده است پس عالم هميشه نبوده است .
متكلمين مىگويند : چون خدا هميشه بوده است و قديم است پس عالم هميشه نبوده و حادث است ، چون اگر بگوييم عالم هم هميشه بوده است كه مثل خدا مىشود ؛ پس چون خدا هميشه بوده است عالم هميشه نبوده است . اما آنها [ يعنى فلاسفه ] مىگويند : چون خدا هميشه بوده است عالم هم هميشه بوده است ، چون عالم فيض خداوند است و فيّاضيّت خداوند انقطاع ناپذير است . او دائم الفيض و دائم الفضل است ؛ محال است كه از ازل و لايتناهى خلقى نداشته باشد و بعد خلقش در يك « آن » شروع شود .
و اما در برهان انّى از راه عالم وارد مىشوند ، كه خود آن راه را ما نمىتوانيم در