از حدوث عالم همان تصورى است كه عوام الناس دارند و معمولًا فيلسوفان اروپا هم تصورشان به همين نحو است كه اين جهان را كه درنظر بگيريم و مقدارى به گذشته و به عقب برگرديم ( حال ديگر به انصاف ما بستگى دارد كه چقدر به عقب برگرديم ، ده هزار سال ، يك ميليون سال ، ده ميليون سال يا ميلياردها ميليارد سال ) بالاخره هستى يك نقطهء آغاز زمانى دارد ، يعنى به يك نقطه مىرسيم كه ديگر « آن طرفتر » ندارد .
وقتى از زمان حال شروع مىكنيم و مىرويم جلو ، امروز مىرويم به ديروز كه ديروز قبل از امروز بوده است و از ديروز مىرويم به پريروز كه پريروز قبل از ديروز بوده است و به همين نحو جلو مىرويم ، بالاخره به يك نقطهء آغاز زمانى مىرسيم .
البته نگوييد كه مفهوم « روز » از زمين ما پيدا شده است ؛ مقصود وقت و زمان است كه قبل از اين ساعت ، ساعت قبل بوده و قبل از ساعت قبل هم ساعت قبل از آن بوده است و همينطور الى آخر . اگر همينطور به عقب برگرديم - حال اينكه چقدر به عقب برگرديم فرق نمىكند ؛ فرض كنيد ميلياردها ميليارد سال به عقب برگرديم - بالاخره به نقطهاى مىرسيم كه زمان از نظر امتداد پايان مىپذيرد و زمانيات هم پايان مىپذيرد ؛ ديگر قبل از اين چيزى وجود ندارد و قبل از اين وقت و قبل از اين زمان هم ديگر زمانى وجود ندارد .
« عالم حادث زمانى است » از نظر متكلمين به اين معنى است كه اين هستى عالم يعنى همين هستىاى كه از آن « آنِ » معين شروع شده است مسبوق است به نيستى ؛ يعنى قبل از اين هستى كه از آن نقطه شروع شده است نيستى و لاشىء مطلق است .
البته در اينجا قهراً اين سؤال براى متكلمين مطرح مىشده است كه اگر قبل از اين هستى هيچ چيزى نبوده است سبقت هم ديگر معنى ندارد ، چون شما مىگوييد عالم از اين نقطه آغاز شده است و پيش از اين چيزى نبوده است . اينكه مىگوييد پيش از اين چيزى نبوده است بايد اول يك « پيش » فرض كنيد كه در آن « پيش » چيزى نبوده است و حال آنكه روى حساب شما « پيش » ى هم نبوده است ، چون اين « پيش » ى كه شما مىگوييد ، از زمان درست مىشود ؛ اگر زمان باشد « پيش » ى هست ، اگر زمان نباشد « پيش » ى هم نيست .
مىگويند : درست است ولى مقصود ما اين است كه ذهن ما يك بعد موهوم و
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 400
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٤٠٠