نيستى شىء بر هستى شىء ، مقصود نيستى خود شىء است ؛ امكان شىء غير از عدم شىء است . امكان شىء عبارت است از عدم اقتضاء ذات شىء براى وجود و يا عدم ، نه نفس عدم شىء . پس اين « نيستى » غير از نيستىاى است كه ما به دنبال آن هستيم . اين ايرادى است كه دربارهء اين « نيستى » بر حرف فلاسفه وارد است .
ايراد ديگرى كه بر حرف فلاسفه وارد است اين است كه تقدم و پيشىاى هم كه شما درنظر گرفتهايد تقدم و پيشى واقعى نيست . در اينجا گرچه درست است كه بگوييم يك نوع نيستى به نوعى خاص از پيشى ، بر هستى جهان پيشى دارد ، اما « حدوث » تقدم هر نوع نيستى به هر نوع پيشى بر هستى نيست ، بلكه حدوث عبارت است از تقدم واقعى نيستى شىء ( كه اين نيستى هم بايد همان نيستى خود شىء باشد ) بر هستى شىء ، نه تقدم رتبى و عقلى و ذهنى .
طبق نظريهء ميرداماد يك نوع تقدم واقعى و پيشى واقعى ( و نه صرفاً يك پيشى عقلى و ذهنى ) آن هم پيشى نيستى خود شىء ( نه يك نيستىاى كه درواقع نيستى خود شىء شمرده نشود ) وجود دارد كه درعين حال زمانى نيست و آن در سلسلهء طولى است .
ما بعد از آنكه دانستيم كه جهان ابعاد مختلف دارد و « زمان » تنها يك بعد از ابعاد جهان است اين مسأله براى ما حل مىشود كه نيستى واقعى شىء منحصر به نيستى زمانى نيست و تقدم واقعى نيز منحصر به تقدم زمانى نيست . يك حادثهء زمانى را در هر نقطهاى از زمان كه در نظر بگيريم با اين سلسلهء امور زمانى رابطهاى دارد كه در اين نقطه هست و در آن نقطههاى قبل نيست . آن وقت مىگفتيم كه آن نقطههاى قبل تقدم دارد بر اين نقطه ، و اين نقطه كه در نقطههاى قبل نيست نيستى آن در نقطههاى قبل هست ؛ يعنى در نقطههاى قبل نيست ، پس نيستىاش بر هستىاش تقدم دارد . ولى عالم كه تنها اين امور زمانى نيست ؛ اين ، سلسلهء عرضى است ؛ عالم يك سلسلهء طولى هم دارد .
آن سلسلهء طولى عبارت است از يك نظام وجودى كه محيط بر عالم است و در همهء زمانها و همهء مكانها هست . آن وقت اين نقطهء [ زمانى ] كه در اينجا هست نسبتى با آن نقطههاى زمانى قبل از خودش دارد و نسبتى هم با حقايقى كه بر آن احاطهء وجودى دارند . همان گونه كه اين نقطه در نقطههاى قبل نيست ، اين نقطه به عنوان يك مرتبهاى از هستى در مراتب قبل از خودش هم نيست . پس وجود اين نقطه
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 392
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣٩٢