تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 383

مساهمون:

ص٣٨٣
كه اعتبار مىشود كثير است « 1 » .
هامش
( 1 ) . - آيا چنين تناظرى در احكام ميان « عدم مطلق » و « وجود مطلق » هم ديده مىشود ؟ . استاد : البته همين‌طور است . وقتى كه شما وجود مطلق درنظر مىگيريد درمقابلش عدم مطلق هم مىتوانيد درنظر بگيريد . اين اتفاقاً يك بحث ديگرى است كه چون در باب « كلى طبيعى » در آينده مطرح خواهد شد الآن ديگر ما وارد بحثش نمىشويم . چون اين شبهه - و در واقع اين اشتباه - هميشه در اذهان هست و الآن هم كه بحث مىكردم اين شبهه در ذهنم بود و مردد بودم كه بگويم يا نگويم كه ممكن است شما ايراد بگيريد و بگوييد عدم هميشه تابع وجود نيست ، براى اينكه يك طبيعت و يك ماهيت موجود مىشود با وجود يك فرد ولى معدوم مىشود با عدم جميع افراد ؛ وجودش با وجود يك فرد صدق مىكند ولى عدمش با عدم همهء افراد صدق مىكند نه با عدم يك فرد . با وجود يك فرد موجود مىشود ولى با عدم يك فرد معدوم نمىشود بلكه با عدم جميع افراد معدوم مىشود . مثالش خيلى روشن است . همه هم به همين نحو فكر مىكنند . فرض كنيد كه انسانى در عالم وجود ندارد . براى اولين بار كه انسان در عالم آفريده مىشود انسان هم وجود پيدا مىكند ؛ با همان فرد اوّلى كه در عالم وجود پيدا مىكند انسان وجود پيدا مىكند . حال فرض كنيد كه بعد انسان ديگرى وجود پيدا كرد ، بعد انسان ديگرى ، بعد انسان ديگرى ، تا اينكه مثلًا بيست انسان بر روى زمين وجود پيدا كردند . اكنون فرض كنيد كه انسان اول مرد و معدوم شد ؛ آيا همان‌طور كه با وجود يك فرد ، انسان وجود پيدا مىكند با عدم يك فرد هم انسان معدوم مىشود ؟ البته نه ؛ با عدم يك فرد كه انسان معدوم نمىشود . اگر همهء اين بيست انسانِ روى زمين معدوم شوند « انسان » معدوم شده است . بنابراين وجود و عدم مثل يكديگر نيستند . اين يك شبهه‌اى است كه درباب « كلى طبيعى » خواهد آمد . در آنجا كه اين شبهه را مطرح مىكنيم شما هم به خاطر داشته باشيد كه مسألهء وجود مطلق و عدم مطلق را هم ذكر كنيم كه اصلًا معنى « مطلق » در اينجا چيست و وجود مطلق چگونه است كه عدم مطلق در برابر آن قرار مىگيرد . در آنجا خواهيم گفت كه نقيض وجود مطلق « عدم وجود مطلق » است نه عدمى كه خود عدم ، مطلق باشد . نقيض « الوجودالمطلق » « عدم الوجودالمطلق » است نه « العدم المطلق » . « العدم المطلق » به منزلهء ضد « الوجود المطلق » است ، چون نقيض هرچيزى رفع خود اوست و ديگر قيد نمىپذيرد . اين نظير اين است كه مىگوييم نقيض « قيام زيد يومَ الجمعة » ، « عدم قيام زيد يوم الجمعة » است - كه « يوم الجمعة » قيد همان « قيام » باشد - نه « عدم قيام زيد يوم الجمعه » كه اين عدم در روز جمعه باشد . پس نقيض « الوجودالمطلق » ، « عدم الوجودالمطلق » است نه « العدم المطلق » . - يعنى درواقع حذف مضاف شده است . استاد : نه ، حذف مضاف نيست . - چون عدم مطلق يعنى عدم وجود مطلق ؛ يعنى آن وجود براى ما مطلق است ، پس « وجود » را كه مضاف است حذف كرده‌ايم و بجاى « عدم وجود مطلق » گفته‌ايم « عدم مطلق » . استاد : نه ، « العدم المطلق » اصلا صفت و موصوف است و حال آنكه بايد اضافه باشد نه صفت و موصوف . - بله ، مقصود بنده اين است كه اينكه ما اين نقيض را به صورت صفت و موصوف مىگوييم درواقع « عدم وجود مطلق » است كه ما در اينجا لفظ « وجود » را برداشته‌ايم و ذكر نمىكنيم . استاد : نه ، اين‌طور نيست . اگر اين‌طور باشد كه شما مىگوييد بايد بگوييم « عدم المطلق » و نبايد بگوييم « العدم المطلق » . فرق « عدم الوجودالمطلق » با « العدم المطلق » گذشته از اينكه لفظ « الوجود » را در اينجا برداشته‌ايم اين است كه آنجا اضافه است و اينجا صفت و موصوف . آنجا « عدم الوجودالمطلق » است و اينجا « العدم المطلق » است يعنى « العدم » ى كه خود « عدم » مطلق است . اينها با يكديگر خيلى فرق دارد .