انتزاع مىكند ؛ يعنى مىگويد : وجود « الف » علت است از براى وجود « ب » و عدم « الف » علت است از براى عدم « ب » « 1 » .
هامش
( 1 ) . اتفاقاً در احكام و قضايا و به تعبير امروز در مسألهء شناخت به همان اندازه كه وجودها - كه حقايق و امور عينى هستند - نقش دارند عدمها هم نقش دارند . همين عدمهاى اعتبارى اگر نباشد صرف وجودها شناخت كامل به ما نمىدهند .
مثلًا ما مىگوييم : « شوفاژ داغ است پس اتاق گرم است . شوفاژ داغ نيست پس اتاق گرم نيست ( يا سرد است ) » .
چرا اتاق گرم نيست ؟ زيرا شوفاژ داغ نيست . به همان استحكام منطقى و با همان يقين و اطمينانى كه مىگوييم :
« اتاق گرم است به دليل اينكه شوفاژ داغ است » حكم مىكنيم و مىگوييم : « اتاق سرد است به دليل اينكه شوفاژ داغ نيست » و حال آنكه وقتى كه مىگوييم : « شوفاژ داغ نيست پس اتاق هم گرم نيست » ( كه البته سردى همان نبود حرارت است و چيز ديگرى نيست ) اين يك واقعيت نيست ، بلكه سلب واقعيت است ، لاواقعيت است . گرم نبودن اتاق يعنى اين واقعيت در اين مرحله از زمان و در اين نقطه از مكان نيست . داغ نبودن شوفاژ هم لاواقعيت است ، هيچ است ، اصلًا چيزى نيست ، لاشىء است . اينها هر دو لاشىءاند ؛ نه اين شيئيت دارد نه آن و نه رابطهاى ميان اين دو لاشىء هست ولى درعين حال ذهن از مقايسهء وجودها با يكديگر اين عدمها را انتزاع مىكند .
ريشهء انتزاع عدم چيست و چگونه ذهن عدم را انتزاع مىكند ؟ مىگويند ذهن از وجودها عدم را انتزاع مىكند .
چگونه از وجودها عدم را انتزاع مىكند ؟ به اين نحو انتزاع مىكند كه يك وجود محدود را در يك ظرف مىبيند .
مثلا فرض كنيد اين سفيدى را در اينجا مىبيند . اين سفيدى يك امر وجودى است . يك امر وجودى ديگر هم در اينجا هست و آن اين شىء است كه سياه است . بعد اين سفيدى را كه در اينجا ديده است كه جايش هم همين جاست و جاى ديگرى نيست در يك مرتبهء ديگر از وجود مىآورد . وقتى اين را در مرتبهء ديگر از وجود مىآورد و مورد بررسى قرار مىدهد مىبيند كه اين را در اينجا پيدا نمىكند يعنى اين سفيدى را در اين شىء كه سياه است پيدا نمىكند . اولين برخورد ذهن اين است كه هيچ چيزى پيدا نمىكند و دست خالى برمىگردد .
خيال مىكند كه اين سفيدى در اينجا هست ، وقتى كه مىآيد مىبيند اين سفيدى در اينجا نيست ؛ يعنى اين را نمىيابد . در اينجا حالتى كه براى ذهن رخ مىدهد همان حالت نفى است ، سلب است ، سر تكان دادن است ، رفع از واقع است ، به اين تعبير كه مىگويد : هيچى نيست . بعد در مرتبهء دوم همان نيافتن آن را به عنوان يك نوع يافتن اعتبار مىكند . مرحلهء انتزاع و اعتبار ذهن در همين جاست ؛ مجازش در همين جاست كه نيافتن را يك نوع يافتن اعتبار مىكند و مىگويد : « يافتم كه نيافتم » با اينكه در اينجا چيزى را نيافته است نه اينكه يافته است نيافتن را .
چيزى نمىيابد . اين حالت « هيچ چيز نيافتن » را مجازاً چيزى اعتبار مىكند و آن اين است كه : يافتم نيافتن را ؛ يعنى يافتم نبود آن را . گويى ذهن آن نيافتن خودش را ( كه همان عمل نيافتن است ) به منزلهء حالتى .
براى آن شىء فرض مىكند كه : يافتم « نهء » او را ؛ « نهء » او را يافتم .
از اين جهت است كه ما هميشه گفتهايم كه يكى از شاهكارهاى ذهن انسان انتزاع امور انتزاعيه است ؛ و درميان هميشه گفتهايم ذهن كارش اين است كه يك معنا و مفهومى را از يك جا مىگيرد و به جاى ديگر تطبيق مىكند ( حال يا تطبيق مىكند و يا مىخواهد تطبيق كند ) ؛ يك معنا و مفهومى را كه مربوط به يك جاى بالخصوص است مىخواهد ببرد در جاى ديگر بخواباند .
البته به موردى كه خطا كرده باشد كارى نداريم .
امور انتزاعيه آن كه از همه مهمتر است همين انتزاع عدم و نيستى است كه به انسان امكان تفكر مىدهد كه اگر اين قدرت انتزاع عدم و نيستى نبود ذهن امكان تفكر پيدا نمىكرد ، كه ما باز مىرسيم به همان مسألهء معروف شناخت كه قسمتى از عناصر تفكر و عناصر شناخت را معانى و مفاهيمى تشكيل مىدهند كه خود اينها مصداق واقعى در خارج ندارند بلكه مصداقهايشان مصداقهاى مجازى است .
- در اينجا بنده اين مطلب را به عنوان معترضه ذكر مىكنم كه اين گونه خصوصيات شناخت درواقع ارتباط مستقيم دارد با آن مرتبهء وجودى ذهن انسان .
استاد : البته چنين است ؛ اين هم يك نوع قدرتى است كه ذهن براى اين كار دارد .
- بله ، يعنى ما مىتوانيم از اين گونه قوا و خصوصياتى كه ذهن دارد واقعاً به مرتبهء وجودى شناخت استدلال كنيم و برعكس مىتوانيم از اين گونه شناختها كه براى ذهن حاصل مىشود استدلال كنيم بر اينكه ذهن از لحاظ رتبهء وجودى غير از ماديات است و اين توانايى را مىتوانيم دليل بر غيرمادى بودن ذهن بدانيم .
استاد : همينطور است ؛ يعنى از همين كارهاى خاصى كه ذهن انجام مىدهد ما مىتوانيم به ماهيت ذهن پى ببريم كه اگر ذهن صرفاً يك امر مادى بود يعنى فقط عبارت بود از همين سلسله اعصاب انسان - كه فقط قدرت تصويربردارى از اشياء را دارد و نه چيز ديگر - آن وقت اين كارهاى شگفتانگيز از آن صادر نمىشد .