بودنش - اگر اعتبارى هم مىگوييم به همين معناست - در احكام خودش تابع وجود است و قهراً احكامش هم مثل خودش احكام اعتبارى خواهد بود .
گرچه حاجى در اينجا مثالى ذكر نكرده است ولى ما براى توضيح مطلب مثالى از مطالبى كه خود ايشان در اوايل كتاب « 1 » آوردهاند ذكر مىكنيم .
اگر ما يك امر كلى و يك ماهيت كلى به نام « الف » را درك كنيم و انتزاع كنيم و يك امر ديگر را باز به صورت كلى به نام « ب » درك كنيم به نحوى كه هرجا « الف » وجود پيدا كند « ب » نيز وجود پيدا كند در اين صورت ميان « الف » و « ب » رابطهء عليت برقرار است ، مانند اينكه مىگوييم : آتش علت حرارت است . نه اين آتش خاص و نه اين حرارت خاص بلكه آتش بهطور كلى و حرارت بهطور كلى ؛ يعنى هرجا كه آتش وجود پيدا كند حرارت نيز وجود پيدا خواهد كرد . مىگوييم هرجا كه « الف » وجود پيدا كند « ب » نيز وجود پيدا مىكند . پس ملازمهاى هست ميان وجود « الف » و وجود « ب » . ملازمه هم به اين نحو است كه وجود « الف » ملزوم است و وجود « ب » لازم ؛ وجود « الف » اصل است و وجود « ب » فرع . اين يك حقيقتى است ؛ اين يك واقعيتى است ميان وجودات به نام واقعيت عليت و معلوليت كه ما آن را درك مىكنيم وكشف مىكنيم . وقتى كه مىگوييم « الف » علت است از براى « ب » ، اين يك واقعيت است . « الف » خودش يك واقعيت است و « ب » واقعيت ديگرى است و ما يك رابطهاى ميان اين دو واقعيت كشف مىكنيم و درك مىكنيم و آن وابستگى وجود « ب » است به وجود « الف » و استغناى وجود « الف » است از وجود « ب » .
ولى ذهن ما عين همين رابطه را درميان اعدام ايندو هم اعتبار مىكند .
مىگوييم : وجود « الف » علت است از براى وجود « ب » . اكنون اگر مرتبهاى از مراتب وجود را - مثلًا زمان يا مكان را - درنظر بگيريم چون وجود « الف » يك وجود محدود است قهراً « الف » در اينجا وجود دارد و در آن جاى ديگر وجود ندارد ، در اين زمان هست و در زمان ديگرى نيست . پس آنجا كه « الف » هست « ب » هست و آنجا كه « الف » نيست « ب » نيست . اكنون اين كه « آنجا كه الف نيست ب نيست » را ذهن ما به صورت يك عليت تقريبى مجازى ميان عدم « الف » و عدم « ب » اعتبار و .
هامش
( 1 ) . [ رجوع شود به فريدهء اول ، فصل مربوط به عدم تمايز و عدم عليت در بين اعدام . ]