ببيند « 1 » . پس اين حرفها ملاك نيست كه ما حواس خود را به عنوان تنها معيار درنظر بگيريم و بگوييم چون فلان پديده را با چشم نمىبينيم و يا با گوش نمىشنويم پس وجود ندارد ، بلكه بايد به كمك ملاكها و معيارهاى عقلى و منطقى و فلسفى به تحليل مسأله پرداخت .
اشارهاى به مسألهء علم و ادراك يا مسألهء شناخت
آنگاه مسأله به اين صورت طرح مىشود كه اگر واقعاً در عالم هيچ چيزى در دو لحظه به يك حال وجود ندارد ، بلكه حتى هيچ مرتبهاى از مراتب طبيعت در لحظهء ديگر ، آن مرتبه نيست و يك مرتبهء ديگر است ( عين همان مسألهء حركت كه هيچ مرتبهاى از حركت در مرتبهء بعدش ديگر وجود ندارد ) و هيچ شيئى در طبيعت در مرتبهء بعد وجود ندارد ، در اين صورت پس ما چگونه درك مىكنيم ؟ .
جواب اين است كه اگر درك و فكر و انديشه همان خاصيت طبيعت را داشته باشد و به اصطلاحى كه گاهى در اين مورد به كار مىبرند اگر فكر هم ديالكتيكى باشد و اگر آن ديالكتيك « 2 » و حركتى كه در طبيعت وجود دارد عين همان حركت واقعاً در ذهن هم وجود داشته باشد ، يعنى اگر ذهن هم طبيعت باشد ، آن وقت محال است كه اصلًا ذهن وجود داشته باشد ، محال است كه درك وجود داشته باشد .
ادراك به اين دليل ادراك است كه [ درك ] را حفظ و نگهدارى مىكند ، يعنى حالت ناثابت را به صورت ثابت نگه مىدارد ؛ به صورت ثابت واقعى نگه مىدارد ، نه اينكه آن ناثابت را كه مثلًا سريع است بطىء كند به طورى كه ما نتوانيم تشخيص بدهيم كه [ ادراك آن حركت سريع ] داراى حركت بطىء است ؛ نه ، [ تغير و حركت با ادراك منافات دارد و ] ديگر در حركت از نظر اينكه دو مرتبهء آن با يكديگر وجود ندارند سريع و بطىءاش على السويه است .
درمقام تشبيه نظير دستگاه عكاسى است كه مثلًا عكس يك بچه را در يك .
هامش
( 1 ) . - درواقع از هر دو طرف است ؛ بعضى را از شدت كندى حس نمىكند و بعضى را از شدت تندى .
استاد : بله ، همينطور است ؛ بعضى را هم از شدت تندى حس نمىكند .
( 2 ) . مقصود ما از كلمهء « ديالكتيك » در اينجا صرف همان حركت است .