دارد سلسلهء حركات است ، يعنى وجههء سيَلان عالم است كه هرچه در اينجا هست در سيلان است و هر مرتبهاى فاقد مرتبهء ديگر است ( به همين معنايى كه بيان كرديم ) ؛ يعنى اين مراتب به هيچ نحو يكديگر را نمىبينند و درك نمىكنند و با يكديگر حضور ندارند . جنبهاى كه بر آنها حاكم است جنبهء غياب است و هر مرتبهاى از مرتبهء ديگر غايب است . عليت واقعى هم در اينجا وجود ندارد ، بلكه فقط « عليت اعدادى » وجود دارد ؛ يعنى گذشته شرط آينده هست ولى به وجودآورندهء آينده نيست ، چون اساساً در مرتبهء آينده وجود ندارد .
و از همين جاست كه حكيم مىرسد به اينكه گذشته نمىتواند علت ايجادى شيئى كه امكان وجود دارد و نيازمند به علت ايجادى است ، باشد . گذشته مىتواند علت اعدادى باشد يعنى شرط وجود اين شىء باشد ولى گذشته نمىتواند موجد آيندهء خودش باشد . نظير اينكه اگر شما سنگى را از بالا رها كنيد تا به پايين سقوط كند ، مادامى كه اين سنگ از بالا به پايين مىآيد مراتب قبلى شرط مرتبهء بعدى است ؛ يعنى اگر اين سنگ آن مرتبهء قبلى را طى نكند محال است بتواند مرتبهء بعدى را طى كند ؛ يعنى بايد از مرتبهء قبل عبور كند تا به مرتبهء بعدى برسد ؛ ولى مرتبهء قبل علت به وجود آورندهء حركت نيست ؛ محرك ، چيز ديگر است . محرك آن چيزى است كه در همهء اين مراتب وجود دارد . اين در مقام تمثيل و تشبيه بود با اينكه اين مثال با خود مطلب يك مقدار فرق دارد .
پس علت واقعى شىء بايد آن چيزى باشد كه همراه با اين موجود وجود داشته باشد و قهراً نمىتواند يك امر زمانىِ اينچنين باشد كه تقدمش بر اين شىء تقدم زمانى باشد ، بلكه بايد يك امرى باشد كه تقدمش بر اين شىء تقدم وجودى باشد ؛ يعنى بايد يك وجودى باشد كه سنخ وجودش با سنخ وجود اين شىء متفاوت است تا بتواند ايجاد كنندهء اين باشد ، و آن محيط بر اين است « 1 » .
هامش
( 1 ) . - حال چه لزومى دارد كه بگوييم يك علت اينچنينى براى عالم طبيعت وجود دارد كه ايجادكنندهء اين عالم است و سنخ وجودش با سنخ وجود اين عالم متفاوت است ؟ بلكه مىتوانيم بگوييم يك مقدار مواد هستند كه اينها تغيير صورت مىدهند ، كه بر اين اساس ديگر لزومى ندارد كه قائل به علت ايجادى و علت فاعلى بشويم .
استاد : باز ماده است و ماده قبول مىكند صورت را . پس باز از علت فاعلى و ايجادى بى نياز نيستيم .
- نه ، ماده به معنى فلسفى منظورم نيست .
استاد : به هر معنا كه شما بخواهيد بگوييد فرق نمىكند .
- مقصود بنده ماده به همين معنى « جسم » است يعنى به صورت طبيعى برخورد مىكنيم .
استاد : ماده به معنى « جسم » هم كه شما بخواهيد بگوييد همينطور است . اولا بنا براصل حركت جوهرى كه هيچ امر ثابتى نداريم جايى براى اين حرفها نيست . ثانياً بنا بر آن اصل هم كه شما بخواهيد بگوييد مىشود ماده و صورت ارسطو ، كه باز در ماده و صورت ارسطو جسم نمىتواند علت جسم باشد ، يعنى جسم نمىتواند به جسم صورت بدهد .
- استاد ! منظور بنده اين است كه اگر ما به همان صورتى كه ماديون بحث مىكنند بحث كنيم مىگوييم كه اصلا مسأله اين نيست كه يك چيزى به يك چيزى وجود بدهد ، بلكه يك مقدار مواد ثابت در جهان هست و ما فقط عامل محرك را بايد پيدا كنيم . يك عامل محركى هست كه جاى اينها را عوض مىكند : اين مىرود بالا ، آن مىرود پايين ، اين مىرود به اين سمت ، آن مىرود به آن سمت ، و حركاتى از اين قبيل .
استاد : حالا اجازه بدهيد ، الآن ما نمىخواهيم از بحث خارج بشويم . آن مطلبى كه شما مىگوييد ، ما را از بحث خارج مىكند . ما اگر آن علت را فقط عامل محرك هم بدانيم بازهم گذشته نمىتواند عامل محرك آينده باشد ؛ عامل محركى هم بايد همراه متحرك باشد . از اين جهت هيچ فرقى نمىكند ؛ يعنى نمىتواند عامل محرك از نظر زمانى به اين نحو باشد كه در مرتبهاى كه محرك وجود دارد حركت وجود نداشته باشد و در مرتبهاى كه حركت وجود دارد محرك وجود نداشته باشد يعنى معدوم باشد ؛ يعنى اين كه « معدوم » بخواهد علت « موجود » باشد امرى محال است . هميشه بايد عامل همراه با عمل خودش موجود باشد ( كه البته مقصود ما عامل واقعى است نه مجرا ؛ اين مثالهاى عوامانه را كه گاهى مىزنند نظير بنّا و ساختمان بريزيد دور ) . محال است كه يك شىء عامل و علت واقعى باشد بدون آنكه همراه معلول خودش وجود داشته باشد .
يك وقت كسى مىگويد اصلا حركت علت نمىخواهد . اين يك بحث عليحدهاى است كه البته در جاى خودش طرح كردهايم . ولى يك وقت هست كه ما مىگوييم حركت علت مىخواهد . وقتى مىگوييم حركت علت مىخواهد ، هر مرتبهاى از مراتب حركت علت مىخواهد . اين نمىتواند به اين صورت باشد كه علت در مرتبهء قبل باشد و در خود آن مرتبه ، علت وجود نداشته باشد . اين معنايش اين است كه در مرتبهء اين حركت علت معدوم باشد . علت در حال عدم كه نمىتواند علت باشد ، علت در حال وجود مىتواند علت باشد ؛ و فرض اين است كه مرتبهء وجود علت مرتبهء عدم معلول است و مرتبهء وجود معلول مرتبهء عدم علت است . تا اين مقدارها را خود امثال ارسطو هم پيش رفتهاند وحتى در باب محرك اول هم اين حرف را گفتهاند كه عامل محرك بايد همراه حركت وجود داشته باشد .