هامش
- درست ، ولى لغتاً معنى عام در اينجا چيست ؟ .
استاد : معناى عام در اينجا همان مسبوقيت وجود شىء به عدم است . اصلا حدوث به معنى « نبود و بود شد » است .
- آيا زمان در اين « مسبوقيت » داخل نيست ؟ .
استاد : نه ، اين كه ديگر زمان در آن داخل نيست . نه اينكه بگوييم حدوث عبارت از اين است كه « در زمانى نبود و بود شد » . حدوث معنايش اين است كه چيزى « نبود و بود شد » .
اين مثل اين « فا » ئى است كه در كلام خود به كار مىبريم و معنايش تقدم و تأخر است .
آيا وقتى كه مثلا مىگويند : « تحركت اليد فتحرك المفتاح » شما از اين « ف » تأخر زمانى مىفهميد با اينكه لغت « ف » را كه در آغاز وضع كردهاند حتماً براى تأخر زمانى بوده است ، يعنى مصداق اولىاش تأخر زمانى بوده است . پس معنى تقدم و تأخر در اين كلمهء « ف » - يعنى « پس » ، « پس مؤخر از او » - در اينجا هم وجود داردگو اينكه تاكنون اين مصداق را كشف نكرده بودند .
مثال ديگر : آن كسى كه روز اول لغت « چراغ » را وضع كرد آن را براى چيزى كه روشن مىكند وضع كرد ، گو اينكه آن چيزى كه روشن مىكند كه در آن روز وجود داشت و او مىشناخت جز يك پيه سوز نبود . ولى اگر همان وقت هم يك لغت شناس مىرفت تحليل مىكرد - البته خود او نمىتوانست تحليل كند - كه آيا در معنى اين لغت ، پيه بودن آن ماده دخالت دارد ، مسى بودن آن ظرف دخالت دارد ، فتيلهء پنبهاى داشتن دخالت دارد ، به اين مطلب مىرسيد كه هيچيك از اينها در وضع و در معنى اين لغت دخالت ندارد . اگر ما بجاى اين ظرف مسى ظرف طلايى بگذاريم ، اگر به جاى اين ماده يك مادهء ديگرى به كار ببريم ، و اگر بجاى اين فتيلهء پنبهاى شىء ديگرى را به كار ببريم ولى هدف كه روشنايى دادن است تأمين شود آيا لفظ « چراغ » را نمىتوان بر آن اطلاق كرد ؟ ولهذا بعداً يك چيز ديگرى مىآيد كه هيچ گونه شباهتى با آن چراغ اوليه ندارد الّا در روح معنا و باز لفظ چراغ را در مورد آن به كارمى بريم . آن انسان چند هزار سال پيش هرگز عقلش نمىرسيد كه يك روزى چيزى مثل اين چراغ امروزى اختراع بشود كه روشنى بخش باشد و آن را « چراغ » بنامند ؛ ولى آيا الآن كه شما به اين شىء « چراغ » مىگوييد بهطور مجاز مىگوييد ؟ نه ، اينطور نيست كه چراغ حقيقى همان پيه سوز است و اين شىء را اگر « چراغ » مىناميم به نحو مجاز مىگوييم . اين مجاز نيست ، بلكه حقيقت است .
- الآن نزاع ما در اين قاعده نيست كه آيا الفاظ براى روح معنى وضع مىشوند يا نه ، نزاع ما در اين است كه آيا زمان داخل در تعريف حدوث هست يا نه .
استاد : اين داخل بودن زمان در معنى حدوث مثل همان داخل بودن ظرف مسى در تعريف چراغ است ، مثل همان داخل بودن فتيلهء پنبهاى در آن است .
- از كجا معلوم است كه چنين باشد ؟ .
استاد : براى اينكه هر لفظى وضع مىشود براى روح معنا . شما مىگوييد حدوث عبارت است از مسبوقيت وجود شىء به عدم شىء ، ولى چون درباب سبق و لحوق جز سبق و لحوق زمانى را نمىشناسيد لذا از باب تطبيق در مصداق مىگوييد حدوث فقط همان حدوث زمانى است و حدوث ذاتى را ديگر نمىتوان حدوث ناميد . اين توسعههايى كه لغات پيدا مىكنند همه از باب به اصطلاح « توسعه درمصداق » است ، به اين معنى كه كشف مصداقهاى جديد است بدون آنكه مفهوم را عوض كرده باشند و از جايى به جاى ديگر برده باشند . در اين مطلب از اين نظر اشكالى نيست . بله ، از يك جنبهء ديگر اشكالى بر اين مطلب وارد است كه به زودى به آن اشاره خواهيم كرد .
- استاد ! آنجايى كه مىگوييم زمان حادث است ، در آنجا كه ديگر زمان . . .
استاد : در آنجا هم همين حرف را مىزنيم ، چون هر زمانى را كه مىگوييم حادث است مسبوق است به زمان ديگرى . در باب سبق و لحوق اين مسأله را مطرح كردهاند كه آيا تقدم زمان بر زمان ، تقدم زمانى است يا نوعى ديگر از تقدم است ؟ اين مطلب بحثش در آينده خواهد آمد .
پس اين مطلب كه شما مىگوييد اشكال نيست . اشكالى اگر به حرف قدما باشد اين است كه : درست است ، ما هم قبول داريم كه حدوث يعنى مسبوقيت وجود شىء به عدم ، ما هم قبول داريم كه زمان و غير زمان و هيچ مفهوم ديگرى در اين مفهوم دخالت ندارد ، ولى مسلّماً اين مقدار دخالت دارد كه اين عدم بايد عدم خود شىء باشد نه هر عدمى ، و حدوث عبارت است از مسبوقيت وجود شىء به عدم خودش نه به هر عدمى . مثلا اگر ما اين زيد را « حادث » مىگوييم يا فلان حادثهاى را كه در امروز واقع شده است « حادث » مىناميم و مىگوييم مسبوق است به عدم ، مقصودمان عدم چه چيزى است ؟ واضح است كه عدم خودش مراد است و الّا مقصود مسبوقيتش به عدم چيز ديگر كه نيست . اين مثل اين است كه بگوييم وجود زيد مسبوق است به عدم عمرو . آيا اين حدوث زيد است ؟ نه .
پس به عدم خودش بايد مسبوق باشد نه به هر عدمى . اين اشكال را به زودى مطرح نموده و راه نجات از آن را نيز ارائه مىدهيم .
- ولى يك مطلبى هم هست كه [ در اين صورت شىء ] بايد مسبوق به هيچ باشد . مثلا مادة المواد كه گفتهاند ، مسبوق به چيست ؟ آيا بازهم يك مادهء ديگرى بايد باشد ؟ .
استاد : آن كه ديگر به قول آنها . . .
زمانى نيست . مگر بنا بر نظريهء حركت جوهرى كه بعداً به آن مىرسيم . بنا بر حركت در جوهر ، ماده هم به يك نحوى حدوث زمانى دارد .
[ اين كلمه در نوار نامفهوم است . ]