هامش
- يعنى همين تحولاتى كه الآن ما مىبينيم ، اين عالمى كه الآن ما مىبينيم بوده است ؟ .
استاد : نه ، هستى بوده است . اين تحولات مربوط به مسألهء « ربط متغير به ثابت » است . آن ، مسألهء ديگرى است . عالم هستى يك وجود ازلى و ابدى دارد . تقدم و تأخر مراتب عالم با يكديگر مسألهء ديگرى است كه بايد آن را بهطور جداگانه بحث كرد . آن ، مسألهء « ربط متغير به ثابت » است كه درباب « قوه و فعل » از آن بحث شده است .
- اين مسألهء فاعل مختار و فاعل مجبور كه طرح مىكنند آيا به اين مسأله ارتباط دارد ؟ .
استاد : اين به مسألهء فاعل مختار و فاعل مجبور هم ارتباط ندارد . مسألهء فاعل مختار و فاعل مجبور را متكلمين طرح كردهاند . آنها چنين خيال كردهاند كه اگر فيض الهى ازلى باشد لازمهاش اين است كه خداوند فاعل موجَب و فاعل مجبور باشد . نه ، خدا چون فاعل موجِب است چنين است نه اينكه چون فاعل موجَب است چنين است . فاعل موجَب بودن او به اين است كه يك علت ماورائى داشته باشد ، و [ مطلب ] اتفاقاً برعكس است ؛ يعنى اگر خداى متعال از ازل فاعل نباشد و در لايزال فاعل بشود در اين صورت او فاعل موجَب مىشود ؛ چرا ؟ براى اينكه اگر شيئى فاعل نباشد و بعد فاعل بشود معنايش اين است كه يك غايتى براى او وجود نداشت و بعد اين غايت برايش پيدا شد .
مانند اينكه من اين چاى را مىخواهم بخورم ؛ تشنه كه مىشوم اين چاى را مىخواهم بخورم ، بعد آن را مىخورم كه سيراب بشوم ؛ يعنى يك جبر غائى بر من حاكم است ؛ يعنى يك غايتى كه نبود ، من را از حالت فاعل بالقوه به حالت فاعل بالفعل درآورد ، آن وقت من مىشوم « فاعل موجَب » . ولى يك فاعل تامّ تمام كه در ذات او فاعليت و غائيت هر دو يكى است لازمهء او اين است كه فاعليتش هم ازلى باشد .
- اين حرف با صفت قدرت جور درمىآيد ولى با اراده جور درنمى آيد .
استاد : با اراده هم جور درمىآيد . البته بحث اراده و قدرت و مباحث ديگر ، همهء اينها در « الهيات بالمعنى الاخص » خواهد آمد . اين بحثها همه به يكديگر وابسته و پيوسته است .
ما بعد در مبحث الهيات تحليل مىكنيم كه اراده چيست . وقتى كه ما اراده را تحليل كرديم آن وقت مىبينيد كه با اراده هم جور درمىآيد . در مورد اراده اغلب فرنگيها خيال كردهاند كه بهطور گزاف پيدا مىشود . خيال كردهاند كه اراده يعنى يك امرى كه بهطور گزاف پيدا مىشود ؛ يك حادث گزافى ، يك حادثى كه هم حادث است هم بدون سبب .
- آخر معناى « مريد » اين است كه « ان شاء فَعَل و ان لم يشأ لم يفعل » .
استاد : معلوم است كه « ان شاء فعل » .
- نه ، بالاخره اينكه شما مىفرماييد كه عالم نمىتواند هيچ وقت منفك از خدا باشد اين چگونه با مريد بودن خداوند سازگار است ؟ .
استاد : خوب ، « ان شاء فعل » نه اينكه « ان شاء شاء » . « ان شاء فعل و ان لم يشأ لم يفعل » لكن شاء و فعل . « ان شاء فعل » قضيهء شرطيه است .
- در صورتى مىتوان گفت : « لكن شاء » كه « لم يشأ » هم امكان داشته باشد و حال آنكه شما مىفرماييد ضرورى است كه هميشه « شاء » .
استاد : چرا ؟ هيچ لزومى ندارد . در صدق قضيهء شرطيه صدق مقدمتين لازم نيست ؛ يعنى حتى ميان دو محال هم گاهى قضيهء شرطيه صادق است و اگر مقدم صدق مىكند لازم نيست كه طرف خلافش محال نباشد ؛ ولو طرف خلافش هم محال باشد باز قضيهء شرطيه درست است . اتفاقاً همهء اين بحثها در آينده - درباب الهيات - خواهد آمد . ما در اينجا مىخواهيم فقط ريشهء تاريخى مسألهء حدوث ذاتى و حدوث زمانى را به دست بدهيم ، و الّا برخى از اين مسائل در يك بحثى در گذشته گفته شده است و بهطور مفصلتر در بحثهاى آينده گفته خواهد شد .